قصیدهٔ «ثمرِ دانش»
سالها در مکتبِ دانش، چو شمعی سوختم
عمرِ خود را در رهِ تعلیمِ مردم دوختم
هرچه کوشیدم، ثمر در کشتزارِ خویش، نه؛
بذر افشاندم، ولی از کِشتهٔ خود، توختم
از رهِ دانش، شکم را نیز نتوانستم سیر،
نانِ جان بخشیدم اما، نانِ تن را سوختم
بارها با خویش گفتم: عیب از من بوده است،
در ترازوی خرد، خود را هزاران بار سنجیدم
همسر و فرزند را نتوانستم قانع کنم،
شرمساری را به جایِ افتخار، آموختم
دیگران نیز از سرِ داوری، عیبم گرفتند،
زخمِ هر گفتارِ تلخِ روزگار اندوختم
گاه با خود فکر کردم: آنچه هر روز افکنم،
کاش با طرحی نوین، سرمایهای میساختم
از همان زبالههای بیمقدارِ کوچهها،
کارگاهی از هنر، با فکرِ خود میپرداختم
آن زمان شاید اسیرِ این ملامتها نبود،
بارِ سنگینِ قضاوت را به دوش اندوختم
روزگارم را به دستِ دولت و تقدیر دادم،
اختیارِ خویش را از دستِ خود بشناختم
دل به بانک و وعدههای بیوفا خوش کرده بود،
سرنوشتِ خویش را در دفترِ غیر انداختم
شاید این رنجِ گران، از وابستگی برخاست،
چون به اندیشهٔ دیگر، بیش از خود پرداختم
حرفِ مردم را حقیقت، بیتأمل پنداشتم،
هرچه در اوراق دیدم، بیگمان بشناختم
کتب را آیینهٔ بینقصِ عالم خواندهام،
لیک از ارزشِ عمل، خود را نه آگاه ساختم
فکر بر رویِ فکر آمد، نتیجه بر نتیجه،
هر بنایی را به نامِ علم، محکم ساختم
ظاهرِ هر کار، آراسته و سنجیده بود،
باطنِ آن، رشتهای از بندِ وابستگی بود
دانش آنگه ارجمند است، کز اسارت وارهاند،
ورنه دانایی که زنجیر آورد، نادانی بود
کاش میدانستم از آغاز، این رازِ بزرگ:
کار، چون آزاد باشد، بهترین است و بس.