معلمی
سالها معلمی کردم؛
گمان میکردم
بذر که بکارم،
روزی جنگلی خواهد رویید.
سالها
روزگار را بر خود سخت گرفتم؛
نان را از سفرهٔ امروز برداشتم
تا شاید
فردا، دانشی
بر سفرهٔ دیگران بنشیند.
اما
از دانش خویش
حتی شکم خود را نیز
نتوانستم سیر کنم.
به خود عیب گرفتم؛
شاید راه را بد فهمیده بودم،
شاید دیر رسیده بودم،
شاید بیش از اندازه
به وعدهها ایمان آورده بودم.
فرزندانم قانع نشدند،
همسرم نیز
بارِ امیدهای من را
بر دوش خویش سنگین یافت.
دیگران هم
به آسانی
مرا در دادگاهِ قضاوت نشاندند؛
بیآنکه
سالهای خاموشِ تلاش را
ورق بزنند.
گاه اندیشیدم؛
اگر همان زبالههایی را
که هر روز دور میریختم
با اندیشهای نو
به کالایی تازه بدل میکردم،
شاید
کمتر محتاجِ حقوقِ ماهانه بودم،
کمتر چشم به تصمیمِ دولت میدوختم،
کمتر دل به بانکها میسپردم،
و کمتر
سرنوشت خویش را
به امضای دیگران وابسته میکردم.
شاید رنجِ من
از نادانی نبود؛
از وابستگی بود.
وابستگی
به اندیشهٔ دیگران،
به تأیید دیگران،
به نظامی که ارزشِ کار را
با مُهر و امضا میسنجد.
حرفِ دیگران را
حقیقت پنداشتم؛
کتابها را
بیخطا پنداشتم؛
و فراموش کردم
که حقیقت
تنها در سطرهای کتاب نیست؛
گاه
در دستهای کارگری است
که چیزی میآفریند،
گاه
در ذهنِ کسی است
که از دورریختنیها
جهانی تازه میسازد.
فکر،
بر روی فکر نشست؛
نتیجه،
بر روی نتیجه.
همه درست مینمود؛
همه منطقی بود؛
همه علمی بود؛
اما در ژرفای آن،
رشتهای ناپیدا
مرا به ارادهٔ دیگران بسته بود.
اکنون میپرسم:
دانش،
اگر انسان را
از وابستگی نرهاند،
آیا تنها
نامِ دیگری
برای قفسی بزرگ نیست؟