مثنوی «رقابتِ انسان»
من و تو هر دو در این کارزار
جویندهٔ فتح و نام و وقار
هر کس به سودای پیروزی است
دل در تبِ برتریجویی است
یکی به زر، راه خود میخرد
دیگری از زور، عَلَم میبرد
آن دیگری تکیه بر مکر کرد
آیینهٔ راستی را شکست
پرسیدم از عقلِ بیدارِ خویش:
«پیروزِ این معرکه آخر که کیست؟»
گفتا: نه آن کس که بر تخت ماند،
یا تاجِ زرین به سر بر نشاند.
پیروز آن است کز راهِ حق
هرگز نگردد اسیرِ نَفَق.
گر صد جهان را به چنگ آورد،
اما دلِ خویش ز سنگ آورد،
در باطنِ خویش شکستخورده است،
از گوهرِ آدمی آزرده است.
ما عمر خود را چه آسان دهیم،
تا لحظهای بر دگر سر نهیم.
دادیم وجدان و مهر و صفا،
بردیم اندوه و رنج و جفا.
رقابت ار سوی نیکی رود،
گل در دلِ باغِ هستی دمد.
رقابت ار سوی دانش شود،
هر ذهن، چراغی فروزان شود.
رقابت ار عدل را یار شد،
ویرانهای، شهرِ گلزار شد.
اما اگر مقصدش زور بود،
یا تکیه بر حیله و شور بود،
از بردِ او باخت خواهد شکفت،
از خندهاش گریه خواهد نهفت.
اندیشه چون در پیِ سود رفت،
از قلهٔ روشنِ خود فرو افتاد.
دانش اگر جنسِ بازار شد،
انسان اسیرِ زر و کار شد.
ای آدمی! پیش از آن کز جهان
نامی بمانی به سود و زیان،
بر خویشتن یکنفس چیره شو،
از بندِ آز و هوس رسته شو.
زیرا بزرگترین فتحِ مرد،
پیروزی بر نفسِ خویش کرد.
آنکس که در راستی استوار،
باشد همیشه سرافرازِ کار.
دنیا گذرگاهِ دیروز و فرداست،
تنها فضیلت، برندهٔ دنیاست.