قصیدهٔ فلسفی و انتقادی؛ رقابت یا رستگاری
من میخواهم برنده شوم،
تو میخواهی برنده شوی،
او نیز،
و ما و شما،
در میدان بیپایانِ زمان،
همه در اندیشهٔ فتحِ دیگری.
جهان،
بازاری از مسابقههاست؛
هر نگاه، ترازویی،
هر گام، نبردی،
و هر لبخند،
گاه نقابی بر چهرهٔ رقابت.
برای برتری،
یکی زر برمیگزیند،
دیگری زور،
و آن دیگری تزویر؛
راستی را
سبکتر از غبار میشمارند،
و حقیقت را
قربانیِ سود.
پس بگو،
برنده کیست؟
آن که جهان را خرید،
یا آن که وجدانش را نفروخت؟
چه میدهیم؟
عمر،
آرامش،
صداقت،
دوستی،
و گاه انسانیت.
و چه میگیریم؟
سکویی کوتاه،
تاجی لرزان،
تشویقی که
با نخستین شکست
خاموش میشود.
من،
رقابت در نیکی را برگزیدهام؛
در دانایی،
در عدالت،
در مهر،
در خدمت،
در ساختن.
اما بسیاری،
رقابت را
تنها در نمایش میجویند؛
در فریاد،
نه در خرد؛
در قدرت،
نه در پرهیزکاری؛
در شهرت،
نه در شرافت.
اندیشه،
تجارت شده است؛
دانش،
کالایی بر ویترین؛
وجدان،
مزایدهای خاموش؛
و حقیقت،
در ازدحامِ قیمتها
بیخریدار مانده است.
بشر،
به کجا میرود،
اگر مقصد،
فقط پیروزی باشد
و نه حقیقت؟
چه سود
اگر قله را فتح کند،
اما خویشتن را
در درهٔ حرص
گم کرده باشد؟
پیروزیِ بیاخلاق،
شکستی است
که لباسِ افتخار پوشیده؛
و شکستِ در راهِ حق،
پیروزیای است
که تاریخ،
دیر یا زود،
به احترامش برمیخیزد.
پس ای انسان،
رقابت کن،
اما با خویش؛
بر نفسِ خویش پیروز شو،
که بزرگترین میدانِ نبرد،
دلِ آدمی است.
زیرا آنگاه
که راستی بر زر،
عدالت بر زور،
و حقیقت بر تزویر
چیره شود،
دیگر
برنده و بازندهای نیست؛
همه،
در قلمروِ انسانیت،
پیروزند.