لاللالههای فراموشنشدنی
سالی دگر،
با محرمی دگر،
مرا به دیدارِ معصومانِ پرپر برد.
مرا به تماشای چهرههای بیگناه برد،
به چشمهایی که هنوز
روشنیِ آرزو در آنها موج میزد،
و به لبخندهایی
که فرصتِ ماندن نیافتند.
خواب از چشمانم ربود،
و مرا به خاطرهٔ روزهایی فرو برد
که شاید کنارشان بودم،
شاید در کوچههای امید
همراهشان میدویدم،
شاید با آنان میخندیدم
و جهان را
زیباتر از آنچه بود میدیدم.
با آنان
سرودِ آزادی میخواندیم،
سرودِ رهایی از بندهای ترس،
سرودِ ایستادن در برابرِ اهریمنان.
آن روزها
روزمرگی فرمانروای دلها نبود،
آرمانها بزرگتر بودند،
افقها دورتر بودند،
و دلها
برای فردایی روشنتر میتپیدند.
شعارِ استقلال سر میدادیم،
شعارِ آزادگی،
شعارِ انسان ماندن
در هنگامهای که انسان بودن
خود حماسهای بزرگ بود.
اکنون
باز محرم آمده است،
و از میانِ غبارِ سالها
صدایی به گوش میرسد:
«فراموش نکن...»
فراموش نکن
لالههای پرپر را،
فراموش نکن
چشمهای خاموششده را،
فراموش نکن
دستهایی را که افتادند
تا پرچمی بر زمین نماند.
فراموش نکن...
زیرا ملتها
آن روز که خاطرهٔ شهیدانشان را گم کنند،
راهِ آینده را نیز گم خواهند کرد.
و من
در این محرمِ دیگر
دوباره نامِ لالهها را زمزمه میکنم،
دوباره با خاطرهٔ آنان بیدار میمانم،
و دوباره
عهد میبندم
که هیچ گلِ پرپری
در باغِ یادها
فراموش نشود.