چرا نمیشنویم؟
گویا زمانه
کر شده بود،
گویا زمانه
کور شده بود،
گویا زمانه
لال شده بود.
و او آمد...
برای بیداری آمد،
برای هوشیاری آمد،
آمد تا جامهای مستی را بشکند،
آمد تا خوابِ سنگینِ شهوت را برهم زند،
آمد...
و ما
هنوز خواب بودیم.
او دردِ همه را در خود جمع کرده بود،
دردِ کودک را،
دردِ پیر را،
دردِ زن را،
دردِ مرد را.
او قلبِ همه شده بود،
قلبِ همه...
و هر زخمی را در سینهٔ خود حس میکرد.
او آنچه داشت آورد،
آورد...
کودکش را آورد،
جوانش را آورد،
برادرش را آورد،
اهلِ بیتش را آورد،
و عشقش را آورد.
آورد...
و باز آورد...
و باز آورد...
تا چیزی از حقیقت پنهان نماند.
اما ما
چرا نمیشنویم؟
چرا نمیشنویم؟
چرا نمیشنویم؟
این همه صدا را،
این همه فریاد را،
این همه روشنی را.
چرا نمیبینیم؟
چرا نمیبینیم؟
چرا نمیبینیم؟
این همه نشانه را،
این همه خورشید را،
این همه راه را.
چرا دستهایمان پیش نمیآید؟
چرا پاهایمان پیش نمیآید؟
چرا دلهایمان پیش نمیآید؟
مگر نه اینکه هنوز
آن صدا
از میانِ قرنها میآید؟
مگر نه اینکه هنوز
آن خون
در رگهای تاریخ جاری است؟
مگر نه اینکه هنوز
آن پرچم
بر بلندای وجدانِ انسان ایستاده است؟
پس برخیز...
برخیز...
برخیز...
پیش از آنکه
زمانه دوباره
کر شود،
کور شود،
لال شود.