سمفونیِ کوانتومی
اسپینِ من
نیمهای از یک چرخشِ ناتمام بود؛
در فضایی که عملگرها
سرنوشتِ ذرات را مینوشتند.
معادلات
روی تختهی تاریکِ جهان
ردی از نور باقی گذاشتند؛
و هر حالتِ ویژه
چون اتاقی پنهان
در هزارتوی احتمال گشوده شد.
مقدارِ ویژه
پاسخی بود
که جهان پس از اندازهگیری
با اکراه بر زبان میآورد.
فرمیونها
با انزوای باشکوه خود
کنار هم نمیایستادند؛
اما بوزونها
بیهیچ حسادتی
در یک حالت گرد میآمدند
و از نور، آواز میساختند.
طعمها،
مزههای عجیبِ ماده بودند؛
بالا و پایین،
افسون و شگفت،
نامهایی برای رازهایی
که هنوز کامل فهمیده نشدهاند.
نمایشِ جهان
بر پردهای از میدانها جریان داشت؛
جایی که تکانهٔ خطی
در امتدادِ زمان میدوید
و تکانهٔ زاویهای
به دورِ سکوت میچرخید.
من اما
میانِ نمادها و فرمولها
ایستاده بودم؛
نه یک ناظر،
نه یک ذره،
تنها سطری گمشده
در میانِ معادلاتی بیانتها
که جهان
هر لحظه
آنها را از نو حل میکند.