ای مدعیانِ تختِ زرین و سریرِ باد،
بنگرید!
به قصرهای افراشته بر استخوانِ رنج،
به تاجهایی که از آهِ مردمان
گوهر گرفتهاند.
بنگرید!
به راهی که پیمودهاید،
که در هر گامِ آن
ردّی از حقیقتِ به خاکافتاده پیداست.
شما که نامِ خویش را
بر دیوارِ روزگار نگاشتهاید،
آیا صدای ترکِ دیوارها را نمیشنوید؟
باد میآید،
از دشتهای خاموش،
از سینههای پرخشم،
از دستهای پینهبستهٔ بینصیب؛
و روزی خواهد رسید
که کاخها در برابرش
چون برگِ خشکِ پاییز بلرزند.
نه ظلم جاودانه است،
نه تخت پاینده،
نه زنجیر ماندگار.
تاریخ،
آن پیرِ بیدار،
بارها دیده است
که چگونه گردنکشان
در سایهٔ شمشیرِ خویش
به خاک افتادهاند.
پس بنگرید!
به آنچه کاشتهاید،
که موسمِ درو نزدیک است.
و بدانید،
خورشید را
هرگز نتوان در مشت گرفت،
و فریادِ مردم را
هرگز نتوان برای همیشه
در بند کشید.
اینک ما ایستادهایم،
با دستهای تهی
و دلهای سرشار؛
و سوگند به روشنایی،
که حق
اگرچه دیر،
سرانجام
از پسِ شب برخواهد خاست.