شعری در قالب **حماسی و نیمایی (نو)** سرودهام که طنینِ گامهای استوار و بیدارباش را داشته باشد:
:::
### تکیهگاهِ فردا
تنها چند خورشیدِ دیگر باقیست،
چند روزِ دیگر بخوان،
چند ورق دیگر از کتابِ کهن را ورق بزن.
این آخرین درس است،
آخرین باری که نیمکت، آغوشِ امنِ توست.
بنگر!
این آخرین کلاس، آخرین معلم،
و آخرین نگاهِ همکلاسیست که در قابِ خاطره میماند.
فردا، روزِ دیگریست...
ردایِ شاگردی را بر خاک بسپار و جوشنِ اراده بر تن کن!
که زندگیِ نو، نه در کلام، که در پیکار آغاز میشود.
میروی تا ستونِ خانهای باشی،
میروی برای «پدر شدن»، برای «مادر شدن»،
برای آنکه از سینهی صبر، آينده را شیر بدهی.
اما بدان!
آنگاه که در میانه راه ایستادی،
با توبرهای از سوالهای گران برمیگردی.
دیگر کسی نیست که تخته را سیاه کند و پاسخ بنویسد؛
دورانِ «چه کنم، چه کنم» آغاز شده است.
حالا تویی و میدانِ تقدیر،
تویی و جادههای نرفته.
خود باید شالوکلاه کنی،
در پیِ «چراها» بدوی و گریبانِ «چگونهها» را بگیری.
پاسخ، در دستانِ پینهبستهی توست،
برو و آفتاب را از دهانِ تاریکی بیرون بکش؛
که آینده، به انتظارِ دستانِ تو ایستاده است!
:::