:::writing
**عنوان: قصیدهٔ فریادِ بیداری**
بوی تعفّن ز دهانِ شما برمیخیزد
چون دخانِ سیه از آتشِ پنهانِ گناه
تن شما مزبلهای گشته ز کردارِ تباه
لیک دعوی که شما پاکترید از همه راه
کراواتِ شما مارِ فریب است و فسون
که به گردن زدهاید از سرِ نیرنگ و غرور
پایها غرقه به فضلاتِ تباهی شدهاند
لیک بر خویش زنید از شرف و پاکی نور
غرقه در کثافتِ کردار و دروغ و ستمید
چهره آراسته اما دل و جان تیرهسراست
لب شما خنده ولی دست شما تیغِ بلاست
خانهتان گورستانِ نفسهای رهاست
خانهها دکانِ مرگ است و گذرگاهِ هلاک
هر که بگذشت ز آن کوی، به تاریکی فتاد
لباس از جرم و جنایت شده چون پرچمِ شب
وز شما بوی تباهی به جهان میافتاد
لیک روزی برسد، بانگِ حقیقت برخیزد
چون خروشِ سحر از سینهٔ بیدارِ زمان
نقاب از رخِ این ظلمتِ آلوده فتد
و جهان پاک شود از نفسِ این دزدان
آن زمان تیغِ حقیقت به کفِ مردان است
عدل چون آفتاب از افقِ روشن خیزد
هر که آلوده به این لجنِ کردار بود
در غبارِ غضبِ دادِ زمان فرو ریزد
:::