چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ - 2:51 - nali -
قلبم میزند
چرا؟
چرا اینگونه میکوبد
به دیوارِ سینهام؟
دلهره
دلهره
دلهره
مثل موجی که
خودش را
خودش را
خودش را
به ساحل میزند
خدا...
نگرانم
نمیدانم
کارها همه نیمهکاره
هدف نامعلوم
راه ناتمام
خستهام
خسته
از دویدن در مه
از ترسِ دیر شدن
دیر شده؟
دیر شده؟
من تا کی وقت دارم؟
آرام…
چه ناآرامی در دل این واژه است
ترس…
چه میترسانی مرا؟
از چه؟
از تمام نشدن؟
از نرسیدن؟
از ندانستن؟
قلبم میزند
چون زندهام
میزند
چون هنوز میخواهم
میتپد
چون هنوز
امیدی پنهان
در جایی از این تاریکی
نفس میکشد
دلهره هست
اما مرگ نیست
ترس هست
اما پایان نیست
تا وقتی که میپرسم
تا وقتی که میترسم
تا وقتی که قلبم میزند
یعنی هنوز
راهی هست.