:::
**قصیدهٔ خروشِ شب**
هیچکس خواب نیست
چشمها خیره به نورِ صفحهها
تلویزیونها روشن
و ضربانِ میدان
در دلِ خانهها میتپد.
از میدانهای شهر
تا کوچههای دور
خروش بلند است:
ایران! ایران!
حمله! حمله!
سالخوردگان
پرچم به دست
چنان که گویی
دستهٔ پرچم عصای سالهاست
و با همان تکیه
ایستادهاند در صفِ امید.
زنان
پرچم بر دوش
چون سپیده بر شانهٔ شهر
با چشمانی روشن از انتظار.
کودکان
بر درِ اتومبیلها نشسته
پرچم در دست و بر دوش
میخندند
و باد با پرچمها میدود.
همه جا پرچم
همه جا رنگِ یک نام:
ایران! ایران!
ایران! ایران!
در میدانها
در خیابانها
در بامها و پنجرهها
یک فریاد میپیچد:
حمله! حمله!
ایران حمله!
مادران
با چهرههای روشن از امید
نجوا میکنند:
فتح نزدیک است
فتح نزدیک است.
و ناگهان
در دلِ شب
خروشِ شهر بلندتر میشود
چون موجی که دیوارِ سکوت را میشکند:
ایران! ایران!
ایران! حمله!
ایران! حمله!
پرچمها در باد
چراغها در شب
و شهر
چون یک دلِ بزرگ
میتپد در انتظارِ پیروزی.
ایران! ایران!
حمله! حمله!
ایران! ایران!
:::