### 🎭 عنوان: رهایی در واپسین ثانیهها
نفسها حبس، سکوتی سرد بر میدان نشست
سایهٔ سنگینِ شکست از افق آرام جست
ثانیهها چون تبر بر ریشهٔ امید خورد
قلبها در سینه میکوبید، چشمها در اشک و درد
حریف تا پشتِ دروازه، نفسگیر آمده بود
بادِ تردید از دلِ سکو گذر کرده، کبود
ناگهان فریادِ «ایران!» چون سپر در باد شد
شورِ جمعی سدِّ راهِ موجِ آن بیداد شد
یک تکاپو، یک نبردِ آخرین در عمقِ جان
توپ چون نوری گریزان، از خطر جست آن زمان
ضربهای کوتاه و برقآسا، امید از نو شکفت
ابرِ تیره پاره شد، خورشید از سینه برفت
اشکِ ترس از گونهها افتاد و خنده جان گرفت
مرگِ شکست از هیاهوی دلیران رانده شد
این رهایی ساده نبود، زادهٔ ایمان بود
قصهٔ مردی که ایستاد، حتی اگر پایان بود
بخوان ای سکو که در تاریکترین دمهای شب
یک صدا کافیست تا روشن شود راهِ طلب
**ایران! ایران!**
که از دلِ هراس،
فتح میزاید هنوز.