در یک قصیده، هر بیت یا بخش به یک مفهوم جدا (ولی مرتبط) بپردازد، میشود شعر را طوری ساخت که هر صحنه یا هر حشره نماد یک ایدهٔ فیزیکی یا فکری باشد. مثلا سوسک، مورچه، پشه و کک هر کدام مفهوم متفاوتی را نشان دهند. یک نمونهٔ قصیده با مفاهیم مجزا
هیاهوی عدمقطعیت در دستشویی
نیمهشب است و فیزیکدانی خسته از دفتر و نور،
آمده تا دمی برهد از معادله، از فکرِ عبور.
دید نخست: سوسکی زرد از دلِ تاریکِ درز،
خزید آهسته—چون ذره که دارد رهِ نامعلوم و دور.
گفت: «این رازِ مکان است؛ نمیدانم کجاست دقیق،
همچو ذره در جهانِ کوانتومیِ پرغرور.»
دید دوم: صفِ موران که رواناند به نظم،
چون قانونِ طبیعت که نگه میدارد جهان را به حضور.
گفت: «این نظمِ نهان است که از آشوب برآید،
چون معادلهای ساده که زاید عالمی پرشور.»
دید سوم: پشهای در دلِ هوا میچرخید سبک،
چون فوتون که میانِ موج و ذره دارد عبور.
گفت: «این رازِ دوگانگیست؛ نه کاملاً این است و نه آن،
گاه موج است و گهی ذره، به تردیدِ جسور.»
دید چهارم: ککی جست و گریخت از نظرِ لحظهٔ او،
چون زمانی که حقیقت بگریزد ز شعور.
گفت: «این حدِّ شناخت است؛ که ذهنِ بشرِ کوچک
نتواند همهٔ رازِ جهان را بکند درکِ حضور.»
پس نشست و به چراغِ زردِ سقفش نگریست،
گفت: «عجب! درسِ جهان گاه بود در جایی مهجور.»
که در این گوشهٔ تنگ از دلِ جنبشِ حشرات
چه مفاهیمِ بزرگی زده سر از دلِ غور.
:::
اگر دوست داشته باشی، میتوانم یک نسخهٔ **نوآورانهتر و مدرنتر** هم بنویسم که در آن هر بیت یک اصل فیزیک (عدم قطعیت، آنتروپی، کوانتوم، آشوب، و …) را نشان بدهد.