حتماً! در ادامه، مثنویای در مورد جستجوی غذا برای یک قناری سروده شده است:
---
## 🏞️🌾💛 مثنوی جستجوی غذا: قناریِ گرسنه
قناریِ زرد، در قفسِ تنگِ خویش،
بیدار شد، زِ خوابِ ناز، با دلِ درویش.
گلویش، خشک بود، شکمش، گرسنه، زار،
نیازش، بود، دانه، یا شبنمِ بهار.
نگاه کرد، به اطراف، به میلههایِ سرد،
آرزو کرد، که باشد، در باغِ دلپذیر، پرورد.
اما، قفس، بود، خانهاش، سرایِ او،
باید، مییافت، راهی، زِ یافتنِ دارو.
### **قناری:**
"ای خدا، ای خالقِ این دشت و این باغ،"
"گرسنه ماندم، گرسنه، دلم گشته، داغ."
"یک دانه، کافیست، یا نم، زِ جامِ صبح،"
"تا جان دهم، به این تن، این روحِ بیصبح."
صدایِ صاحبِ خانه، آمد، از دور دست،
قناری، پر کشید، زِ شوق، دلش، پیوست.
دانست، که امید، هست، زِ سیراب شدن،
و جان گرفتن، دوباره، زِ این دردِ تن.
صدایِ پَر زدن، شنید، از پشتِ در،
دانست، که او، میآید، با دانه، پر ثمر.
ناخنک زد، به میله، تا شاید، ببیند،
صاحبِ مهربانش، که او، چه میآفریند.
و آمد، او، با کاسهای، پر زِ دانه،
ریز و درشت، چون گنج، برایِ او، یگانه.
ریخت، دانهها را، در ظرفِ طلایی،
قناری، پرید، از شوق، زِ این عطایِ خدایی.
### **قناری:**
"سپاس، ای مهربان، ای صاحبِ دستِ سخا،"
"زِ این دانه، زِ این لطف، زِ این عشقِ باوفا."
"تو، جانِ منی، تو، امیدِ منی،"
"بیتو، من، هیچم، در این قفسِ تنگ، چنین."
شروع کرد، به خوردن، با ولع، با شور،
هر دانه، چون گنجی، بود، در آن حضو.
شکمش، سیر شد، گلویش، تازه گشت،
جانی، دوباره، یافت، زِ این سفرهٔ زَرشت.
پرواز کرد، در قفس، چند چرخی، زِ شادی،
آواز خواند، زِ سپاس، زِ عشق، زِ آزادی.
گرچه، قفس، بود، خانهاش، ولی، داند،
که عشقِ صاحبش، او را، زِ غم، برهاند.
---
این مثنوی، داستان تلاش و امید یک قناری برای یافتن غذا و سپاسگزاری او از صاحب مهربانش را روایت میکند. امیدوارم مورد پسند واقع شده باشد.