باشه، حتماً. در ادامه، مثنوی با موضوع فنچ تنها در خانه و جستجویش برای غذا و آب سروده شده است:
**مثنوی فنچ تنها در خانه**
بود فنچی، که تنها در قفس بود
نه یاری، نه همدم، جز هوس بود
هوسِ دانهای، در کامِ خشکیده
هوسِ آبی، که زِ لبها رمیده
قفس، تنگ بود و دل، بیتاب و ناآرام
میانِ خانه، اما، غرقِ در اوهام
نه باغی، نه دشت و صحرایِ باز
فقط دیواریان، و پنجرهای با ناز
به بالا، سقفِ سنگی، یا چوبی
به پایین، فرشِ رنگین، یا چرکی
ولی او، غرقِ رویایِ شکار
به دنبالِ غذایی، یا کمی آبِ گوار
گهی بر خاکِ قفس، منقار میزد
به امیدِ دانهای، دل را میبُرد
گهی بال میزد، بر میلهٔ سرد
که شاید راهی یابد، به بیرون، به زرد
به یادِ روزگاران، که آزاد بود
به دشت و باغ و بستان، شاد بود
که میخورد از درختان، میوهٔ خوش
مینوشید آبِ جوی، از کوه و دوش
ولی اکنون، اسیرِ این چهاردیوار
نه راهِ پس، نه پیش، جز آه و زار
صدایش، نالهای غمگین و خاموش
که میگفت: "کو غذایم؟ کو آبِ نوش؟"
چنان در جستجو، سرگرم بود فنچ
که گویی خانه، گشته، صحرایِ پیچ
ولی افسوس، که هر چه کرد تلاش
نیافت دانهای، یا قطرهای زِ لاش (آب)
جز آن دانه، که ریزند، صاحبانِ آن
و آن آب، که در ظرفی، کنند روان
و گاهی، آن هم، فراموششان بود
که فنچی در قفس، جان میسپرد، زود
این بود حکایتِ فنچی، که تنها بود
در خانه، در قفس، بی همدم و سود
درسِ عبرت، در این قصه نهان است
که تنهایی و اسارت، بدترینِ زمان است.
---
چطور بود؟ اگر موضوع دیگری مد نظرتان است، یا میخواهید در مورد جنبههای خاصی از زندگی فنچها بیشتر بدانیم، در خدمتم.