چشم! برایتان یک شعر طنز با چاشنی گفتگو در مورد «مگسهای دور شیرینی» و «نگهبانان کیان» آماده کردهام:
(آغاز شعر)
«کیان» بود و «شیرینی»، حکایتی قدیم
«رئیس» بود و «کارمند»، چه جمعِ پر زِ بیم!
«رئیس» گفت: «بیايید، ای یارانِ باوفا!»
«شیرینی» هست فراوان، برایِ هر کس، هر کجا!»
(ورود مگسها)
از در و دیوار ریخت، صد «مگسِ» پر ادعا
«جانم فدایِ «کیان»!»، «ما هستیم اهلِ بقا!»
یکی گفت: «من از اول، به عشقِ «کیان» آمدم!»
دیگری گفت: «حرفِ مفت! من از «شیرینی» آمدم!»
(گفتگوی درونی مگسها)
یکی به آن یکی گفت: «پَه، چقدر «رئیس» خوشبیان!»
«شیرینی» که دیدم، دل من رفت سویِ آن!»
آن یکی گفت: «بیخیال! «کیان» چیه؟ «رئیس» کیه؟»
«مهم اینه که «شیرینی» برسه، قبل از اینکه دیر شه!»
(ورود نگهبان)
آمد «نگهبانِ کیان»، با چهرهای پر زِ دود
نه «شیرینی» میخواست، نه «ریا» بود و نه «نود»!
به «رئیس» گفت: «حاج آقا، این «مگسها» را ببین!»
«کیان» از دستِ اینان، شده است زار و غمین!»
(واکنش رئیس)
«رئیس» عینک زد به چشم، «مگسها» را شمرد
«یکی دو تا که «نگهبان»! بقیهشان «مگس»! چه بد!
ولی «مگس» هم لازم است، برایِ «پُز» و «نمایش»
«نگهبان» که تک باشد، کی میکنه «خداحافظ»؟!»
(پایان و نتیجهگیری طنز)
«شیرینی» کم شد ناگهان، «مگسها» صف کشیدند
«مگسِ اول» به «مگسِ دوم» گفت: «نوبتت رسید؟»
«نگهبان» آهی کشید، گفت: «خدایا تو کمک کن!»
«کیان» ما را رسانده، به دستِ این «مگس»ِ بد، «لن ترانی»!
(پایان شعر)
امیدوارم این شعر طنز، لبخند بر لبان شما آورده باشد!