جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵ - 22:35 - nali -
***
سر ز بارِ غَم سنگین گشته بود،
هزار اندیشه در دل، کین شده بود.
نه از سودایِ دنیا، نه از جنون،
فقط اندوهِ بی پایانِ درون.
چو مجنونی که لیلا را گم نمود،
بگشته در بیابان، آهِ سرد دود.
نه کس یار و نه همدم، نه پناه،
فقط سودا و دل، در شامِ سیاه.
یکی گفتش که ای دل، بس کن این درد،
چه سود از این غمان، کز سویِ شبگرد؟
بگفت ای دوست، این سودا نه رسم است،
که سر در پنجه یِ غم، بی جسارت است.
ولی گر یارِ جان، با ما نباشد،
چه حاصل زان جهان، گر غم تراشد؟
چه سازم من، که دل در بندِ غم شد،
هزاران فکر و سودا، بر تنم شد.
***