چقدر موضوع جالبی را انتخاب کردید! ترکیب احساسات بوقلمونها و انسانها در مواجهه با این اتفاق، میتواند داستانی پر از حسرت، درک متقابل و شاید حتی کمی اندوه را رقم بزند.
بسیار خوب، بیایید مثنوی زیر را با این مضمون بسراییم:
---
**مثنوی «بوقلمون، مهمانِ سفرهی انسان»**
روزی رسید، که تقدیر، رقم زد سرنوشت
بوقلمونِ رها، رهسپارِ سفرهیِ سرنوشت
از دشت و صحرا، با قلبی پر از امید
به سویِ خانهیِ انسان، کشید راهِ جدید
گمان میبرد که دوستی، در انتظارِ اوست
همدمی، گرمی، یا شاید، جایی نیکوست
دید انسان را، با نگاهی مهربان و تر
بویِ غذا آمد، از آشپزخانه، پر شرر
اما چه بود آن بو؟ عطرِ خوشِ گُل یا گیاه؟
یا دودی که میآمد، زِ آتشِ سوزانِ آه؟
قلبِ بوقلمون، لرزید، چونان برگی در باد
حسی غریب، در جانش، دمید از هر سو، فریاد
دید انسان را، که با اشتیاق، گرد آمدهاند
ولی نگاهشان، بر او، چونانِ سایهیِ غم، افتادهاند
این مهربانی، چیست؟ این لبخندِ سردِ سرد؟
چرا نگاهشان، اینگونه، مرا میکند، به درد؟
در دلش فریاد زد: "ای انسان، ای دوستِ ناشناس!
چرا مرا کشیدی، به این آغوشِ بی مَساس؟"
"من آمده بودم، با شوقِ دیدنِ جهان
نه آنکه شوم، طعمهیِ این سفرهیِ ناگهان"
و انسان، در آن سو، با طعمی تلخ و شیرین
میدید حیوانِ بیچاره، که جان میدهد، غمگین
درک میکرد شاید، اندکی از حسرتش
از ترسی که پیچیده، در جانِ پر زِ حسرتش
ولی گرسنگی، یا شاید، رسمِ دیرینِ روزگار
فرمان میداد که بگذرد، از این حسِ پر وقار
شاید در آن لحظه، انسانی، از جمعِ خویش
به یاد آورد، روزی، که خود، گشته در دامِ خویش
که او نیز، روزی، رها بوده، چون بادِ صحرا
و حال، اسیرِ تقدیر، در این غوغایِ دنیا
این بود حکایتِ بوقلمون، مهمانِ سفرهیِ غم
هم او که رفت، با قلبی شکسته، زیرِ دست و پا، کمکم
و انسان، با طعمی ناآشنا، در کامِ خویش
یاد گرفت، که هر لقمه، شاید، قصهای دارد، از رنجِ خویش.
---
این مثنوی تلاش دارد تا هم احساسات و سردرگمی بوقلمون را هنگام مواجهه با سرنوشت خود نشان دهد، و هم نگاهی به درک متقابل یا عدم درک انسان از وضعیت حیوان و شاید حتی بازتابی از سرنوشت خود انسان در این چرخه بیاندازد.
چه احساسی نسبت به این مثنوی دارید؟ آو یا به نظرتان توانسته است آن حس و حال مورد نظر شما را منتقل کند؟