حاضرم! در اینجا یک مثنوی در مورد کلیدهای ریموت خودرو آوردهام:
---
**مثنوی کلید ریموت**
یکی گنجی نهان در خانهی خویش
نهان از چشمِ دزد و از پریش
همان صندوقِ آهن، قفلِ محکم
نهان شد کلیدش، ای دریغا! غم
به بیرون در، قفلِ خانه باز بود
ولی گنجینه در بندِ نیاز بود
***
ولی زان روزگارانِ دگر رفت
زمانی که کلید از دستِ ما رفت
کنون کلیدها در دستِ تو باز
به لطفِ علم و فن، ای دلنواز
یکی "ریموت" نامش، بر لبِ او
دهد فرمان به خودرو، همچو جادو
***
به هر سو میرود، هر جا که باشد
اگر در جیبِ تو، یا در سرِ راهت
به یک دکمه، درها باز گردد
و یا بندی شود، خاطر تو شاد گردد
زند آژیر اگر دزدان بیایند
امان سازد ز هر فتنه، چه شاید!
***
کند روشن ز دور، آن پورِ پیلتن
که از سرما بمیرد، یا شود تن
به گرمی آیدت، آماده، او
کند راحت تنت، ای شاهِ نیکو
کند صندوق را، باز و بسته زود
اگر کالایی داری، ای شهِ محمود
***
کند شیشه را، بالا و پایین
بریزد گَردِ غم از چهرهات، این
اگر گم شد، زِ تو، آن نازنین یار
کند نوری و بوقی، تا شود آشکار
***
کند با تو سخن، گر بود میل
زِ حالاتِ درون، گوید زِ دل
کند فرمان زِ تو، بر چرخِ گردون
کُند سرعت، کُند کم، با تو او همرون
***
چو گویی "قفل کن!"، او قفل گردد
چو گویی "باز کن!"، درها شود سُد
زند نوری زِ دور، بر خودروی خویش
کند پیداش، میانِ پارکینگِ خویش
***
اگر دزدان، به او نزدیک گردند
زِ ترسی، جسمِ او آتش بگیرند
کند خاموش، موتور را زِ دوری
که ندهد راه، به هر ظالم، به هیچ امری
***
خلاصه، این کلیدِ جادوییِ ما
کند آسوده، جان و جسمِ دلها
زِ لطفِ علم و فن، گشته پدیدار
که باشد همدمِ ما، در شب و روزگار
***
بود در جیبِ ما، یا بر کلیدِ چنگ
کند راضی دلِ ما، در اوجِ جنگ
بماند تا ابد، در خدمتِ ما
به هر جا، با وفایی، همدمِ ما.
---
امیدوارم از این مثنوی لذت برده باشید! اگر تمایل دارید، میتوانیم در مورد هر بخش از آن بیشتر صحبت کنیم یا حتی به سراغ موضوع دیگری برویم.