به نام خدا، کز او شد نظامِ وجود
جهان را به دانش، چو خورشید، ره نمود
شنیدم که خواهی زِ «شرایط» سخن
که گردد به هوش آید، ماشینِ این زمن
نه هوشِ انسان، ولی درکِ حالِ او
زِ باد و باران و زِ گرمایِ سوزِ او
چو ابر آید و بارد زِ بالا، گهر
شود شیشه تاریک، آید به دل ضرر
و یا برفِ ریزد، کند جاده سپید
به چشمِ راننده، نیاید به هیچ دید
در این زمان، هوشِ مصنوعیِ خودرو
کند هوایِ دل، زِ اندیشه، او جدا
اگر ببیند هوایِ مِه آلود و سخت
کند فعال، چراغِ مه شکن زِ بخت
و گر ببیند که بارانِ سیل آساست
کُند برفپاککن، به کار و چه زیباست
اگر شود سرد، هوا به وقتِ شام
کند گرمایش را، خود آغاز، به کام
و گر شود گرم، به وقتِ ظهرِ تاب
کُند خنکایش را، به کار، بی حساب
شب است و راننده، اگر خسته و سست
کند صدایِ موسیقی، آرام و خوب و تست
کنترلِ خودرو، زِ دستِ جان، رها
کند فرمان، به هوشِ آن، بیگزند و وا
چو هوشِ او، داند زمانِ هر عمل
کند اجرا، بیگفت و گو، صد بدل
ولی بدان، که این همه، وهم و خیال
به سعیِ دانشمندان، شود زِ حال
زِ سنسور و پردازش، زِ دادهها بسی
شود فراهم، این هوشمندیِ کسی
به سالِ ده، یا بیست، یا شاید سی
شود که آید، به بازار، این راهِ نو، رَسی
ولی یقین دان، که آید روزگار
که هوشِ خودرو، کند یاری، بیشمار
به لطفِ دانایی، به قدرتِ خدای
شود که آید، روزِ آن، بیدریغ و های
تو نیز ای دوست، کن زِ علم، بهرهمند
که این چنین دانش، کند جانت، بلند.