به نام کوارک و رنگ و نهانِ رازِ جهان
در دلِ اتم، چو رفتم به جستوجو
دیدم جهانیست پنهان درونِ او
نه فقط الکترون و پروتونِ نامدار
هستند درونِ هسته اسرارِ بیشمار
گفتا فیزیک: «بنگر از این ژرفتر، پسر
در هر پروتون نشسته سه یارِ معتبر»
کوارکند آن ریزهجانانِ تیزپای
پنهان ز چشم و لیک پدیدار در نمای
بالا و پایین، نخستین دو یارِ راه
سازند از ایشان جهان، با شکوه و جاه
دو «بالا» و یک «پایین» اگر در کنار هم
پروتون پدید آید از آن جمعِ محترم
و آنگه اگر دو «پایین» و یک «بالا» شود
نوترونِ ساکت از آن جمع پیدا شود
گفتم: «چرا جدا نشوند این ریزگان؟»
خندید علم و گفت: «در این نکته شو دوان»
نیرویِ قوی چو بندیست سخت و استوار
بستهست کوارکها را به هم، چو شهریار
هرچه کشی به زور که یکتن جدا شود
از قعرِ خلأ، جفتِ دگر آشکار شود
اینگونه هیچ کوارک تنها نمیرود
در دشتِ آزمایش عریان نمیدود
رنگاند و رنگِ ایشان نه چون رنگِ دیدنیست
سرخ و کبود و سبز، ولی رمزِ بودنیست
باید که رنگها همه بیرنگتر شوند
تا ذرهها ز قاعده، سازندهتر شوند
گلوئون آن رسولِ میانِ کوارکهاست
پیوسته در میانه دویدن، سبکنواست
او میبرد پیامِ قوی را ز این به آن
تا بندِ ذرهها نشود سست و ناتوان
شش گونهاند کوارکها در کتابِ راز
هر یک به طعمِ خویش، یکی شعله، یک گداز
بالا، سپس پایین، سپس چارمِ لطیف
شگفت و افسونگر، پس از او تهِ ظریف
سرآخر آن یکیست که «بالاترین» لقب
دارد، ولی زمانه ندیدهستش به تب
برخوردها در شتابدهنده چون گرفت
ردّش ز جفتجفتِ نشانه به ما شکفت
فیزیک ز ذره، قصهی وحدت همیسرود
از بس که در درونِ خرد، عالمی فزود
ای طالبِ حقیقتِ پنهانِ کائنات
بنگر به کوارک و رنگ و به این لطیف ذات
از ذرههای خرد، درِ معنی گشوده شد
از ریزِ ریزِ عالم، کبریا فزوده شد
هرچند که کوارک نه به چشم آید آشکار
آثارِ اوست در همهجا، استوار و یار
پس علم و شعر اگرچه دو راهند در بیان
هر دو رسند آخر به درکِ نهانِ جان
اگر بخواهی، میتوانم یکی هم در **سبک مولویتر و عرفانیتر** بگویم، یا یک نسخه **طنز و آموزشی** برای کلاس.