مثنویِ بوزون، به لحنِ حماسیتر
چو دانش به میدانِ معنی عَلَم زد برون
ز هر پرده پیدا شد آیینِ ذرهفزون
جهان را نه بیریشه دیدند و نه بینظام
که هر ذره را هست قانونی تمام
ز پروتون و از نوترون و از الکترون
رسیدند مردانِ اندیشه تا بوزون
بوزون، آن پیکِ نیرو، سبکبال و چابکاست
که در رگِ گیتی روان، چون شرابکاست
یکی فوتونِ تابان، سوارِ سپاهِ نور
فروزندهی مهر و برق و چراغِ طور
اگر او نبودی، نه نوری، نه رنگ، نه راه
نه دیده به دیدن توانا، نه ماه و چاه
دگر گلوئون است، نگهبانِ دژِ قوی
میانِ دلِ کوارکها، بسته عهدِ قوی
کشد ریسمانِ بقا را ز ژرفنای جان
که از هم نپاشد بنایِ هسته در جهان
دو دیگر، یکی W، یکی Z دلاورند
به عرصهی نیروی ضعیف، نامآورند
ز کارِ نهانِ ایشان، دگرگونی آشکار
پدید آید اندر دلِ هسته، بیشمار
و اما شگفتتر ز همه، هگزِ نکتهدان
که نامش فتادهست به افسانهی جهان
نه پیک است همچون دگر بوزونانِ راه
ولیکن به هستی دهد وزن و قدر و جاه
میدانِ او چو دریایِ نادیده، بیکران
فروپوشد این عالمِ ذره تا کران
هر آن ذره کز وی اثر بیشتر گرفت
گرانمایهتر گشت و صورتپذیرتر گرفت
و آن ذره کز او رست، سبکسیر و تیزتاز
چو فوتون، گذر کرد ازین پردههای راز
ز هیگز اگر نبودی در این بزم، یک نشان
نه سنگی، نه خاکی، نه جسمی درین جهان
نه شاخه، نه باران، نه دریا، نه کوهسار
نه دستی برای لمس، نه چشمی برای کار
پس ای هوشمند، ار به بوزون نظر کنی
در آینهی خرد، رخِ قانون نگر کنی
که ذره به ذره، همه پیکِ نظم اوست
جهان، گرچه خاموش، پر از نبض و گفتوگوست
نه کوچکیِ ذره دلیلِ کمیّتش
که در دلِ خرد نهفته بینهایتش
اگر دوست داری، مرحلهی بعدی میتوانم یکی از این سه کار را انجام دهم:
1. **مثنوی خیلی ادبی و فاخر**
2. **مثنوی ساده و آموزشی برای کلاس**
3. **مثنوی طنز درباره بوزونها**