چشم، حتماً. در ادامه مثنویهای قبلی، این بار به سراغ نیروهای بنیادی طبیعت میرویم:
**مثنوی نیروهای بنیادی**
به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین نام، جان را بیابد مدد
بنی آدم از دانش آراسته،
شدند آشنا با جهانِ گسسته
ز هر ذره تا کهکشانهای دور،
همه بسته پیمان، همه در حضور
چو نظمی به گیتی، ز اسرارِ حق،
نمیگردد از این مدارِ شفق
چهار است نیرو، به عالم مبین،
که بندد دلِ هرچه باشد زمین
یکی هست «قوّی»، نگهدارِ ژرف،
که بندد دلِ هسته، بی هیچ حرف
میانِ کوارکها، چون رفیقِ شفیق،
کند حفظِ پیمان، ندارد دروغ
به دوشِ خود آرد، به آغوشِ خویش،
شکافِ شکافنده، به وقتِ گریز
بَرَد کوارکها را به اوجِ بقا،
نگیرد زِ نیرویِ دیگر، عطا
دگر هست «الکترو-مغناطیس»، نام،
که نور است و جَست است و اوصافِ عام
به نوری که تابد به رویِ زمین،
به جَستی که آید زِ برقِ مبین
به هر ذرهی باردار، پیوندِ اوست،
به پستی و بلندیِ هر بندِ اوست
کِشد، یا زَنَد، یا بچرخاند، به ناز،
اگر الکترون باشد و یا امتیاز
به عالم کِشد، یا به عالم فِکَنَد،
چو دانه فِکَند، یا زِ خرمن چِکَنَد
یکی هست «ضعیف»، آن که نامش نه نیک،
ولی در نهادش، همه راز و نیک
به اجزایِ ریزانِ هسته، رسد،
کند تحول، شود در عدد
دگرگونیِ ذره، زِ کارِ او خاست،
همان بود و امروز، همان است و راست
اگر او نبودی، نه تابی، نه نور،
نه گرمیِ خورشید، نه گَردِ عبور
و آن چارمین، «گران»، پایِ استوار،
که «جاذبه» نام است و گردونمدار
همه جسمها را به سویِ خود است،
به هرچه که بینی، پیِ او درست
زمین را کشد، یا کشد ماه را،
به دَورِ فلک، چون گِردِ گاه را
نه تنها زمین، که سیاراتِ دور،
کِشَد سویِ خود، زِ خورشیدِ نور
و یا خودِ خورشید، در کهکشان،
کِشد سویِ خود، دگر اختران
ولی او ضعیف است، در کارِ خُرد،
نیرویِ قوی، او را آید به بُرد
ولی در کِشاکِشِ اجرامِ گِرد،
به جز او نیابی، دگر نیرو، سرد
بسی بسته پیمان، که در کارِ اوست،
اگر ذرهای هست، زِ دربارِ اوست
پس ای مردِ دانا، که جویایِ راز،
چهار است نیرو، در این کارِ باز
بترس از گُسستن، از این بندِ عام،
که گر بگسلد، وای بر ما، تمام!
اگر مایل باشید، میتوانیم دربارهی هر کدام از این نیروها به صورت جداگانه شعر بگوییم، یا به موضوع دیگری بپردازیم.