یک شعر مثنوی در مورد تقصیر:
نهادِ هر که را تو گفتی، به جز خودم، خطا و تقصیر
به جز خودِ من، این جهان، همیشه بد و دون و دلگیر
گمان ندارم که لحظهای، زِ من گناهی سر زده است
که هرچه پیش آمد، در این جهان، زِ تقدیرِ دگر بوده است
چرا زِ خود نمی کنم، نگاهی به سوی خویشتن؟
که تا بیابم ریشه یِ شر، نهان در این تنِ بی بدن
زِ چشمِ ظاهرم، گر است، همیشه حق به جانبم
ولی زِ باطنِ چون دلم، به هیچ جا نیامدم
جهان پر از خطا شده، ولی زِ من خطا نیاید
گمان برم که از ازل، خدا به جز مرا ندیده است
اگر که من نکردم، خطا و قصور و تقصیر
چرا که می برم کنون، زِ دستِ روزگار، شمشیر؟
چرا که می خورم فریب، چرا که می خورم جفا؟
اگر که من نبودم، دلیلِ این همه بلا؟
به جز تو ای خدا، که کس، نداند حالِ من
بگو که من کجایم؟ کجاست جایِ من؟
اگر که من نبودم، دلیلِ این همه درد
چرا که در برم، همیشه، غم است و آه و سرد؟
این بار، کمی از خودم، سخن بگویم، ای خدا
که من نه پاکِ پاک، نه آلوده یِ بی هوا
منم همان که گاه، در این دایره یِ گناه
بچرخم و روم، باز، به سویِ تو، ای پناه
اگر که من نبودم، دلیلِ این همه شر
چرا که در برم، همیشه، است اضطراب و سر
به جز تو ای خدا، که کس، نداند حالِ من
بگو که من کجایم؟ کجاست جایِ من؟
چرا همیشه من، کنم گناه و او گناهکار؟
چرا که من کنم خطا، و او کند مرا گرفتار؟
شاید که من خود، گنه کارِ این جهانم
و گرنه من زِ تقصیر، همیشه دور مانم
اگر تمایل دارید، میتوانم در مورد جنبههای خاصی از تقصیر، مانند تقصیر در روابط، تقصیر فردی، یا تقصیر اجتماعی، شعری دیگر بسرایم.