یکی مورچه بود، چوبکارِ خوشنشان
در دلِ درختان میکرد جهان
به هر کوچهای پا نمیگذاشت،
به هرجایی دلِ دل نمیبست
میرفت سراغِ چوبِ خشک و تر،
زیرِ لب زمزمه میکرد شعرِ «زِبَر!»
یکی راه میساخت، باریک و تنگ،
یکی خانه میکرد، مثلِ لانهی رنگ
میخواست از چوب یک جا بسازد،
برای خودش، نه برای آزارِ مردم!
چوب را نمیخورد، گفت: «صبر کن!»
تو فکر نکن این قصه خطرناک است و نیشی دیگر
چون این مورچه، نجارِ دلِ باغ است،
کارش خانهسازیست، نه جنگ و دعواست
هرچه میبیند یاد میگیرد،
با تلاش، یک راهِ نو میسازد
به بچهها بگو: «دست نزن،
به لانهی مورچهها نزدیک نرو نازنین!»
که هر موجودی کارِ خودش دارد،
و دنیا جایِ احترام است، نه آزار
اگر خواستی من همین شعر را:
- خیلی کوتاهتر و قافیهدارتر برای دبستان
- یا نمایشی با نقش «راوی/مورچه نجار/کودک»
هم مینویسم.