### گنجینهی مور، در سفرهی خاک: سفری به منابع تغذیه
زِ آشِ آفاق، او میخورد، همهچیزخوار
شهدِ گل، عسلک، همه در کار
از آن شیرینیِ شهد، روان گردد
همچو جرعه، زِ جانِ او، شود شاد
**شهدِ هر گُل، زعفرانِ دشت
میکشد از جانِ او، لذت و بهشت**
از عسلک، آن شیرهیِ شیرین
میکند تغذیه، جانش شود دین
**از تنِ شته، آن شیرهیِ ناب
میچکد بر برگ، چون دُرّ و گُهَر ناب**
حشرهای کوچک، چو شد شکار
میشود مهمانِ او، بیدریغ، بیعار
**آن مگس، آن پشه، آن سوسکِ ریز
میشوند در سفرهاش، لذیذ و عزیز**
آن شکر، آن مادهیِ شیرین
میکند او را دمی، خوشبین
**گر بیابد قطرهای شکر، زِ نوش
جانِ او گردد، چو گل، شاد و خموش**
شب که آید، یا که پنهان زِ چشم
جستجو کند، در پیِ خوراکِ خشم
**در دلِ شب، چون عقابِ تیزبین
میرود در جستجویِ سفرهیِ نوین**
گر بیابد سفرهیِ انسان
میکشد آن را به لانه، شادمان
**نان و حلوا، شیرینی و نمک
میبرد با خود، در آن دلِ تَک**
مادهیِ شیرین، به کامش خوش
پروتئینِ جانوری، همچون پوش
**از تنِ کرم، یا که سوسکِ زار
میبرد بخشی، به لانه، بیشمار**
میبرد با خود به لانه، غذا
تا که سیر گردند، اهلِ ولا
با نشانِ عطر، آن فرمونِ ناب
میدهد راه، تا رسد به جواب
چو رسد مورِ دگر، در رهگذر
بهرِ یک لقمه، کند او خطر
رقابت آغاز، زِ تیزیِ دندان
تا بگیرد سهمِ خود، از آن خوان
لیک گر بیند که بارِ اوست، گران
یاریاش را میرساند، بیگمان
همچو یاران، در انتقالِ بار
میکنند همکاری، بیشمار
میدهند تقسیم، در جمعِ خویش
تا بماند خانه، از فقر، هیچ
انرژی را ذخیره، در دلِ خاک
تا بماند نسل، زِ گزندِ هلاک
دورِ آن درختی، که هست، پناه
میکند بهره، زِ شهد و گیاه
**از تنِ درخت، آن شیره یا صمغ
میکشد بیرون، به نیرویِ بَرغ**
برگ و شیرهیِ آن، زِ گلزار
میکند تغذیه، روز و شب، بسیار
گاهِ مردار، گر که بیند پیش
میکند مهمان، نه ترسد هیچ
**لاشه و مردار، گر هست در راه
میشود مهمانِ او، باکی زِ آه**
از پراکندهخواری، او کیش
اوست استاد، به جمعِ خویش
گر نبیند قدرتِ جمعی، رنج
بیگمان، از پای درآید، همچون گنج
پس ببین، این نکته را، ای دوست
همدلی، رمزِ بقا، در هر پوست
در این بازنویسی، تلاش کردم تا منابع غذایی مختلف مورچهها با جزئیات بیشتری توصیف شوند. آیا این نسخه رضایتبخش است یا مایلید بخش خاصی را بیشتر بسط دهیم؟