### کلونیِ جان، در نظمِ مورچگان
کلونیای نه خرد، نه بسی کوچک و تُنگ
بلکه گسترده، چو دشت، و نیرومند و فَروَنگ
در آن، هر کس به کارِ خویش، پابند
یکی نگهبان، یکی سازنده، یکی در بند
یکی لارو پرورد، چون مادری مهربان
یکی شفیره نگه دارد، چون گنجِ نهان
یکی به خدمتِ ملکه، چو پروانه به نور
که پاسِ جانِ او باشد، به مهر و به شور
ساختارِ خانهشان، استوار و پایدار
نه چون بادِ پریشان، نه چون خوابِ بهار
زِ بویِ پنهان سخن گویند، بیزبان
زِ عطرِ راهها، شود روشنِ زمان
فرمون چو رشتهایست، نادیدنی ولی راست
که بر دلِ خاک، نقشهیِ همدلی را میخواست
هر جا خطی زِ بویِ ره، افتد به راه
موران دوان، رسند از پسِ یک سپاه
اگر تهدیدی آید، زِ هر سو به لانه
کند جنبشِ خانه، زِ هراسِ زمانه
به سرعت، چو جرقه، خبر در دلِ جمع
رسد تا همه برخیزند از خوابِ وَهم
یکی بارِ خطر را به دندان کشد پیش
یکی سد شود، تا نرسد آسیب و خویش
لاروها را برند، اگر جا دگر باید
که جانِ نهانِ آینده، زِ گزندِ بلا رَست
شفیره چو گنجیست در پردهیِ خاک
که با دستِ همیاری شود محفوظ و پاک
جستوجویِ غذا، نه کارِ یک تن، نه دو
بلکه رقصِ همدلان است، در خاکِ نو
کارگرِ جستوجوگر رود دور و نزدیک
تا آورد خبری از نان و رزقِ نیک
نگهبان بر درِ خانه، بیدار و تیز
که نگذرد دشمن، از آن مرزِ ناچیز
لانهسازان به چنگ و آرواره، سختکوش
خاک و دانه و برگ، کنند آهسته جوش
و گاه، در یک کلونی، دو ملکه یا بیشتر
تا نسل بماند فزون، و نماند راهِ خطر
یکی پیرتر، یکی نو، در کنارِ هم
چو دو چراغِ بقا، در شبِ ماتم
رشدِ کلونی، آهسته، ولی پیوسته است
چون ریشهیِ درخت، در زمین، زنده است
از خردی به بزرگی رسد، قطرهقطره
تا شود اقیانوسِ کار، در حوصله و دُرّه
تقسیمِ کار، بر پایهیِ سن، برقرار
جوانترها به خانه، پیرترها به کار
آن جوانتر، درونِ لانه، نرم و رمیده
آن کهنتر، در ره، جویایِ روزیِ رسیده
چنین است نظمِ پنهان، در آن اجتماع
که از ذره، بسازد شکوه و اقتناع
سازمانِ اجتماعیشان، بسی پیچیده و راست
چو شهری که از هزاران دل، به هم پیوسته است
اگر خواستی، میتوانم همین شعر را:
1. **فاخرتر و مثنویوارتر** کنم
2. **علمیتر و دقیقتر** کنم
3. **روانتر و مناسب ارائه/کلاس** بازنویسی کنم