در گسترهی بیکرانِ هستی،
جایی که انرژی، جوهرِ هر جنبش است،
و ذراتِ بنیادین، تار و پودِ این نمایِ شگفت،
"اختلال" رخنه میکند، چون سایهای دیرین.
آنجا که نظمِ دلخواه، چون سرابی میگریزد،
و هر ذره، در جستجویِ حالی دگر، میلغزد.
انرژی، نه آنگونه که در ترازویِ عقل است،
بلکه جهشهایی ناگهان، از ژرفایِ عدم، برمیخیزد.
ترازهایِ پایه، آرام و ساکن، در سکوتِ عمیق،
منتظرِ جرقهای، برایِ خیزشی نوین.
اما "اختلال"، این مهمانِ ناخوانده،
لرزه بر ارکانِ آن سکون میاندازد، بیدریغ.
ترازی به ترازِ دیگر، پرتاب میشود ذره،
در این رقصِ بیقانون، گم میشود ذره.
انرژی، نه پیوسته، بل نبضهایی نامنظم،
در شریانِ عالم، جاری، پرخروش و ستم.
این "اختلال"، که بنیادِ جهان بر آن استوار،
نه نقص، که بخشی از ذاتِ هستیِ دوار.
از دلِ آشوبِ ذرات، نظمِ بزرگتر میزاید،
و هر جهشِ انرژی، داستانی نو میسراید.
پس بنگر به این رقصِ دگرگون،
انرژی، اختلال، و ترازهایِ کهن.
در این سمفونیِ کیهان، هر نت، آوایی دارد،
از نظمِ عمیق، تا اوجِ هر چه آشوب انگارد.