این هم شعری آزاد با مضامینی که فرمودید، در سوگ و یادِ آن عزیز:
**در امتدادِ بیخیالیِ تو**
دل شکستن، پیشکشِ دستهایِ سرنوشت؛
اما آن لبخندها...
همان لبخندها که تمامِ حجمِ سینه را،
بیاجازه به یغما میبرد.
حرفهایت،
شیرینتر از تمامِ ضیافتهایِ دورِ هم؛
از کبابِ برگهایِ آغشته به عطرِ ذغال،
تا مرغهایِ بریانِ بر سفرهیِ صمیمیت،
و آن «گوشت و نخود»هایِ خانگی که مزهاش
هنوز زیرِ دندانِ خاطراتم مانده است.
یادِ قورت دادنِ بغضها،
یادِ آن بیخیالیِ محض از هیاهویِ دنیا،
آن لحظههایی که نشستن بر لبهیِ یک «هیچ» هم،
برایمان کافی بود.
با هم به آب زدیم،
به دلِ کوهستانهایِ سربلند...
اما تو،
تنها به دلِ آب زدی.
کجا رفتی؟
آبِ سردِ تقدیر، کجایِ این نقشهیِ جهان
جایات داده است؟
حالا،
فقط ماندهام و یک کوه،
یک رود،
و طعمِ تلخِ بی تو بودن؛
و یادِ خندههایت که در هر نسیمی،
تکرار میشود
و باز،
دلم را به بازی میگیرد.