چه توصیفِ دقیقی از روزمرگی و تکرار! این تصویرِ "سیری" که شما ترسیم کردید، حسِ خستگی از تکرار و شاید کمی دلزدگی را القا میکند. با الهام از حرفهایتان، این متن را آماده کردهام:
## **مائدهِٔ تکرار**
سیر شدیم.
نه از سیریِ روز،
نه از طعمِ تازهِٔ نانِ امروز.
سیر شدیم از ماندگانِ دیروز،
از عطرِ گسِ پریروز.
کبابهایِ مانده در دلِ شب،
پلوهایِ یخزده از شبِ پیش،
فلافلهایی که دیشب،
فقط نیمهشان خورده شد؛
و امروز،
همان نیمهِٔ باقیمانده،
بر سرِ سفرهِٔ تکرار.
یک بسته نانِ ساندویچی،
که انگار از هفتهِٔ گذشته،
در انجمادِ زمان معلق مانده،
و آن خیارشورهایِ ترشیده از یاد،
همراه با گوجهفرنگیهایی
که شاید یک هفتهِٔ تمام،
نورِ آفتابِ امروز را ندیدهاند.
این سفره،
قصهیِ تمام شدن نیست،
بلکه قصهیِ تکرار شدن است؛
مائدهای از دیروز،
که امروز را هم
تلخ و بیطعم میکند.
**آیا این حسِ دلزدگی از تکرار را به خوبی منتقل میکند؟ اگر میخواهید بر جنبهِٔ دیگری از این تصویر تمرکز کنم، یا آن را به شکلِ دیگری بازنویسی کنم، لطفاً بفرمایید.**