این تصویرِ بسیار قدرتمندی از استیصال و فقر است. با توجه به جزئیات دقیقی که ارائه کردید، این شعر را آماده کردهام:
## **خانهِٔ فراموشی**
دیوارهایِ رنگ و رو رفته،
نفسهایِ آخرینِ حیات را میکشند؛
هر ترک،
زخمی عمیق بر چهرهِٔ زمان،
روایتی از نادیده گرفته شدن.
سقفها،
آسمانِ دیگری دارند؛
نه از جنسِ آبیِ بیکران،
که از جنسِ بارانِ بیامان.
و قطرهها،
اشکهایِ سرازیرِ خانه،
بر زمینِ خیسِ سکوت میچکد.
لباسها،
کهنه و پاره،
دیگر نه پوششی برایِ تن،
که کفنی شدهاند برایِ آرزوها.
رنگها پریده،
تنها لکهها،
یادگارِ روزهایی که شاید،
رنگِ زندگی هم داشتند.
ظرفها،
رنگینکمانِ کثافت،
بویِ گندیدهیِ فراموشی،
بر سفرهِٔ خالیِ امید.
هر لکه،
نامی است از فساد،
از بیتوجهی،
از آنچه باید باشد و نیست.
و یخچالها...
آه، یخچالها!
خالی،
بدبو،
فریادِ خاموشی از گرسنگی.
دیگر سرما،
بویِ زندگی نمیدهد،
که بویِ تباهی میدهد.
اینجا،
خانه نیست،
بلکه موزهای است از زوال،
تصویری است از فقری که
حتی اشیاء را هم
بلعیده است.
امیدوارم این شعر توانسته باشد آن حسِ تلخ و عمیق را که در توصیفاتتان بود، به خوبی منتقل کند. اگر مایلید، میتوانیم بر روی جنبهِٔ خاصی از این تصویر بیشتر کار کنیم یا آن را به شکلِ دیگری تغییر دهیم.