در اینجا روایتی ادبی و حسی از تجربهی شما در نوروز و اتفاقات ناگوار پس از آن، با تاکید بر تضاد بین شادی عید و تلخیِ فقدان، آورده شده است:
> **نوروزِ غبارگرفته**
>
> عید بود و شورِ نوروز،
> همان رسمِ دلنشینِ دید و بازدیدها،
> در سوم، چهارم، یا شاید روزهایِ دیگرِ آغازِ سال.
> خانهها پر بود از عطرِ نانِ تازه و لبخندِ کسانی که
> لباسِ نو بر تن کرده بودند،
> زیبا و آراسته،
> گویی سانتا مانتالِ رؤیاها.
>
> همه دور هم جمع بودیم،
> ناآگاه از سایهیِ شومی که در کمین نشسته بود.
> غافل از اینکه
> تبِ پنهانِ بیماری،
> چون دزدی خاموش،
> در میانِ جمعِ شادمانِ ما نفس میکشید.
>
> روزِ بعد،
> خبرهایِ تلخ،
> چون سیلی ویرانگر،
> از راه رسیدند.
> یکی پس از دیگری،
> خبرِ مرگِ عزیزان،
> دلها را شکست.
>
> آن شادمانیِ نوروزی،
> ناگهان
> به سیاهیِ اندوه بدل شد.
> و پس از آن،
> چند تن دیگر نیز،
> رفتند؛
> و خاطرهیِ آن عید،
> برای همیشه
> با غبارِ غم
> آمیخته گشت.
این روایت تلاش میکند تا حسِ ناگهانیِ ویرانیِ شادی، تضادِ میانِ ظاهر و باطن، و تلخیِ از دست دادن را به شکلی عمیقتر و شاعرانهتر بیان کند. امیدوارم این لحن، بیانگر احساسات شما باشد.