این قصیده با تکیه بر مفهوم «جذبه» و «محو شدن»، روایتگر لحظهای است که دو عاشق، نه تنها در یکدیگر، بلکه در زیباییِ کثیر و متغیر گل شاهپسند غرق شدهاند. در این شعر، گل شاهپسند نمادی از تجلیِ رنگارنگِ عشق است.
**نام قصیده: جذبهٔ رنگ و جادویِ درنگ**
میانِ ساحتِ گلشن، دو جانِ بیپندار
شدند غرقِ تماشا در آن خوشهزارِ نگار
دو مرغِ پرزده از خویش و در هم آمیخته
دو روحِ گمشده در جذبههایِ چشمِ یار
نه از زمان خبری و نه از جهان اثری
مگر همین گلِ شاهپسندِ نقششعار
گلی که چترِ رنگینش، کتابِ اسرار است
به هر شکوفه، جهانی نهفته در اَطوار
یکی چو شعلهٔ زرد و یکی چو لالهٔ سرخ
کنارِ هم بنشسته، به غایتِ اِقرار
یکی ز غایتِ حیرت، گل از زمین برچید
که در میانِ کفَش، شد ستارهای بیدار
عاشق به چشمِ معشوق دید رنگِ گل را
معشوق در رخِ عاشق، بهار در رگبار
تعاملی است میانِ دو دست و یک گلِ ناز
که جانِ هر سه برآمد به نقطهٔ پرگار
انگشتِ یار، چو لغزید بر زبریِ برگ
لرزید قلبِ حریف و بشد ز کف، افسار
بویِ غریبِ گیاه و شمیمِ گیسویِ دوست
چنان سپند، که بر آتشش بُوَد ناچار
شاهپسند، شاهدی بر این غیبتِ از خویش است
که رنگِ اوست بر این عشق، مُهرِ استمرار
بگفت عاشق: «بنگر کین عجایبِ خلقت
چگونه گشته در این چترِ کوچک، انباشتار!»
جواب داد نگار: «این نه گل، که آینه است
که بازتابِ من و توست در دلِ گلزار»
دو غرق گشته در امواجِ رنگ و عطر و سکوت
دو جانِ منجمد اندر شکوهِ یک دیدار
بماناد این دو و این گل، در این سماعِ ابد
که عشق، جز به همین جذبه، کی شود تکرار؟