در این قصیده، فضای آکادمیک و ذهن جستوجوگر یک دانشجو با شوریدگی عشق و زیباییِ متکثر گل شاهپسند درآمیخته است. دانشجو در میان کتابها و نظریهها، ناگهان در مقابل شکوهِ ساده و رنگینِ این گل، دچار «جذبه» میشود.
**نام قصیده: مشقِ تماشا و درسِ ارغوان**
کتاب در کف و ذهنم پر از سوال و نُت است
دلم به حلقهٔ تکرارِ درس، در هُبوط است
میانِ صحنِ دانشکده، دوان به سویِ کلاس
که عقل، در پیِ تحلیل و در پیِ ثبوت است
ولی ز گوشهٔ گلشن، شمیمِ خاطرهای
وزید و گفت که این راه، راهِ سکوت است
نگاهِ من گره خورد بر شکوهِ شاهپسندی
که چترِ رنگرنگش، چون نشانِ ملکوت است
چنان مجذوب شد جانم بر آن تلاقیِ رنگ
که گویی منطقِ شعرم، اسیرِ عنکبوت است!
یکی کلالهٔ زرد و یکی بنفشهٔ ناب
بر این بوته، گویا که صد جهان در قنوت است
چو دست بردم و لمسش نمودم، ای عجب!
دیدم که درسِ حقیقت، همین گلِ با ثبوت است
ورق زدم نه کتاب، بل که جعدِ هر گلبرگ
که هر خطش به قلمرو، فراتر از خطوط است
منم آن دانشجویِ مست، که در میانهٔ راه
به جایِ فرمول، در ذکرِ این گلِ مبهوت است
بگفت استاد: «کجا ماندئی در این تعاملِ فریب؟»
بگفتمش: «دلِ من غرقِ جذبهای لاهوت است»
میانِ این همه واژه، میانِ این همه بحث
فقط گلِ شاهپسند، راهِ خروج از هبوط است
بیار بادهٔ رنگ و بشوی دفتر و مشق
که علمِ عشق، بر این خوشههایِ زرینکوت است
خوشا دمی که به جایِ نگاه بر اعداد
تمامِ هوشِ من اندر رخِ گلِ مبهوت است.