این قصیده با فضایی تعلیماتی و در عین حال لبریز از شور و شیدایی، صحنهای را تصویر میکند که در آن یک استادِ دلباختهی طبیعت، در میان شاگردان دختر و پسر خود، گل شاهپسند را به عنوان کتابی از اسرارِ آفرینش بازخوانی میکند.
**نام قصیده: مکتبِ رنگ و تدریسِ بهار**
سحرگه کاندر آمد بر بوستان، آن پیرِ دانشمند
به گردِ او صف افکندند، شاگردانِ حاجتمند
یکی جمعی ز دخترهایِ خوشفکر و پسرها نیز
به دنبالِ کلامی که گشاید در به رویِ پند
ولی استاد را دیدند، محوِ بوتهای رنگین
که شاهپسند نامش بود و در زیبایی، بیمانند
ستاده در برِ آن چترهایِ کوچک و انبوه
که هر یک رنگِ نویی داشت، از یاقوت تا سوگند
یکی زرد و یکی نارنج و آن دیگر بنفشآگون
به یک شاخه، هزاران جلوه را با هم زده پیوند
بگفت استاد: «ای یاران! کتابِ واقعی اینجاست
بخوانید این سطورِ سبز را با چشمِ هوشمند
ببینید این تعامل را، میانِ کثرت و وحدت
که در یک چتر، صد رنگند و با یک ریشه، خویشاوند
اگر دانش همیخواهید، از این گل درس برگیرید
که با کمکمبضاعتیِ خاک، لبخندی زد و بشکفند»
دختر گلی را لمس کرد و عطرِ تندِ برگش جست
پسر بر ساختارِ خوشهها، چشمی دگر افکند
یکی پرسید: «ای استاد! رمزش در چه میبینی؟»
بگفتا: «صبر و سرسختی و با هر تشنگی، خرسند»
تعامل کرد با هر یک، به دست و دیده و گفتار
که علمِ عشق را باید، از این گلبرگها آکند
در این تالارِ روباز و در این بزمِ شکوفایی
نه تالارِ سخنرانی، نه دیوار و نه هیچ دربند
همه سرمست از این درس و همه مجذوبِ شاهپسند
که استادِ خردمند است و شاگردانِ علیالاروند
برفتند آن جوانان و در آن سینه گلی ماند
که تا پایانِ عمرِ خود، به بویِ آن زیند و خند!