در این قصیده، شاعر شوریده از قفسِ تن و هیاهوی جهان به «گلخانهای» پناه برده است که گویی قطعهای از بهشت در پشت دیوارهای بلورین حبس شده است. او در تعاملی بیخودانه با گل شاهپسند، کثرتِ رنگهای آن را به کثرتِ احوالِ دل خویش پیوند میزند.
**نام قصیده: غوغایِ بلور و رقصِ شاهپسند**
دوان گشتم به سویِ معبدی از شیشه و اَنوار
که در هر بندِ آن خفته است صد خورشیدِ بیدار
به گلخانهای درآمدم، بلورینجامه و روشن
که خورشید از شکافِ سقفِ آن، میافتد از رفتار
بهارِ حبسگشته در میانِ شیشهها دیدم
که میخندید بر سرمایِ دی، با شورِ بسیار
میانِ آن همه سبزه، میانِ رقصِ لادنها
یکی شهزاده دیدم، در میانِ خیلِ خِدمتکار
"شاهپسند" آن گلِ جادو، که با صد چترِ رنگینش
کشیده بر حریرِ باغ، صد نقش و صد طومار
منِ شوریده و شیدا، گریبانچاک و بیسامان
دویدم سمتِ آن گلبوته، همچون تشنه بر جویار
به پیشِ خوشههایش سر نهادم، مست و بیخود گشت
زبانم لکنت افتاد و دلم گردید گرفتار
بمالیدم به دستم برگِ زبر و عطرآگینش
که بویِ لیمو و نارنج از آن برخاست در تکرار
بگفتم: «ای گلِ صد رنگ! ای دیوانِ زیبایی!
چه رازی در میانِ خوشهات داری چنین پُربار؟»
«یکی زردی چو رخسارم، یکی سرخی چو خونِ دل
یکی نارنجیِ سوزان، چو آهِ سینهٔ تبدار»
تعامل کرد با من گل، به لبخندی ز جنسِ عطر
که ای شاعر! چه میجویی در این آفاقِ بیمقدار؟
ببین در چترِ کوچک، کثرتِ ما در یکی جان است
که وحدت یافته در ریشه، این رنگینکمانوار
زدم فریاد و در گلخانه پیچید این فغانِ من:
«که ای هستیفروشِ مست! ای جادویِ خوشاَطوار!»
مرا با خود ببر در لابلایِ خوشههایِ خویش
که بیزارم ز عقل و مصلحت، در این شبِ تار
در آن حبسِ بلورین، من چنان مجذوبِ او گشتم
که از یادم برفت آن لحظه، خویش و درم و دینار
اگر شاعر بدین سان با شاهپسندش همنشین گردد
عجب نبود که از هر واژهاش، گل بردمد عطار!
بمان ای "شاهپسند" من، در این فردوسِ شیشهای
که من با یادِ تو، از خارِ عالم میکشم افسار