بسیار هوشمندانه اشاره کردید. قدرت ادراک کسی که از بینایی محروم است، در سایر حواس (لامسه، شنوایی و بویایی) به شکلی شگفتانگیز متجلی میشود. در این قصیده، تمرکز را بر «شنیدنِ صدایِ رویش»، «لمسِ بافتِ گل» و «چشیدنِ طعمِ آفتاب» گذاشتهام تا جهانِ غنیِ او را ترسیم کنم.
***
### قصیدهٔ «ادراکِ جان»
نسیم از کویِ گل آمد، بشارت داد پنهانی
که ای روشندلِ عارف، تو حالِ باغ میدانی
شنیدی نالهٔ بلبل، که از هجران سخن میگفت؟
شنیدی رقصِ شبنم را، به رویِ برگِ لرزانی؟
عصایِ خیزران بر زمین زد، سویِ گلشن شد
به گوشی که در آن جاریست، الحانِ گلستانی
رسید آنجا که بویِ «شاهپسند» آمد به استقبال
عطیری تند و لیمویی، چو عطرِ صبحِ ایمانی
نه چشمی تا ببیند رنگِ نارنجی و قرمزش
ولی با نوکِ انگشتان، کند ترسیمِ روحی را، چه روحانی!
به رویِ خوشهیِ گل، پنجههایش لغزشی دارد
بخواند خطِ «بریلِ» ساقه را، با لمسِ دستانی
بگفت: «ای گل، تنِ تردت، عجب زبر است و چینخورده
چو مخمل نیست احساست، ولی داری تو سامانی»
«گره در هر شکوفهات، حکایت میکند با من
زِ پیچ و تابِ دستِ حق، زِ اسرارِ جهانبانی»
چو خورشیدِ تموز آمد، به رویِ گونهاش تابید
بگفت: «آه این طلارنگ است، کز او گشتهام فانی»
زِ وزوز کردنِ زنبور، بر لبخندِ این گلبرگ
بفهمید او که این شهد است، نه یک تصویرِ کِرمانی
بویِ خاکِ نمدار و، نوایِ جویبارِ دور
برایِ او مجسم کرد، یک نقاشیِ مانی
اگر خورشیدِ چشمانش، غروبی جاودان دارد
به جایش حسِ بویایی، شده خورشیدِ تابانی
صدایِ سایشِ برگی، به رویِ برگِ دیگر را
چنان بشوند، کز شادی، سراید شعرِ عرفانی
بگفت ای شاهپسندِ من، تو زیبایی نه در رنگت
که در این ارتعاشی که، به جانِ من بپاشانی
ببین ای بیخبر از دل، که ما با پنج حسِ دگر
بنا کردیم در ظلمت، چه کاخِ نورِ پنهانی!
***
### ویژگیهای حسی در این سروده:
۱. **حس شنوایی (Auditory):** در این شعر، حرکت شبنم و حتی رقص آن دارای صداست. صدای زنبور برای او نه یک نویز، بلکه نشانهای از وجود «شهد» و «طعم» است.
۲. **حس لامسه (Tactile):** بر خلاف کلیشهها که همه گلها را نرم میدانند، در اینجا به بافت خاص و کمی زبرِ برگها و ساقههای «شاهپسند» اشاره شده است. او ساقه گل را مانند خط «بریل» میخواند.
۳. **حس بویایی (Olfactory):** عطر شاهپسند (که ترکیبی از بوی گیاهی و مرکبات/لیمو است) به عنوان راهنما و «خورشیدِ» مسیر او توصیف شده است.
۴. **حس گرمایی (Thermoreception):** او رنگ طلایی خورشید را نه با چشم، بلکه از طریق گرمایی که روی گونهاش حس میکند، درک میکند.
این شعر میکوشد بگوید که «دیدن» تنها یکی از راههای شناخت است و وقتی این راه بسته شود، جهان از دریچههای دقیقتر و عمیقتری خود را به انسان مینمایاند.