### قصیدهٔ «پرایدِ سپید و یادِ زایندهرود»
1)
به پرایدِ سپیدِ خسته، در عصرِ بهارآیین
بَبرد آن پیرِ دلسوزم، زِ کوچه تا لبِ زرّین
2)
کنارِ زایندهرود آن راهِ روشن، نرم و هموار است
که هر سنگش حکایاتیست، هر بیدش پُر از تمکین
3)
همسرش پهلوی او بنشست، آرام و نجیباختر
نگاهش گرمِ راه و دل، شکیبا مثلِ فروردین
4)
و دخترهای جوان همراه، چو گلهای سحرخیزان
پُر از خنده، پُر از رویا، سبکبال و پُر از نسرین
5)
پسرها نیز در آن جمعِ صمیمی، سرخوش و پرشور
به دستِ خویش چای و نان، به دل امیدِ فردا، دین
6)
پراید از پل گذر میکرد، نسیم از آب میخندید
چراغِ سبزِ چناران، به رخ میزد در آن تمکین
7)
رسیدند آن کنارِ پارک، به پهنایِ چمنزاران
که موجِ سبز میرقصد، چو دریایِ دلِ شیرین
8)
نشست آن پیر بر نیمکت، نفسها آهسته و پخته
سرِ زانو نهاد آن دست، نگاهش رفت در تمکین
9)
بگفتا: «ای عزیزانم، همین جا سالها پیشتر
جوان بودم، دلِ بیپروا، نه این مویِ سپیدآیین
10)
همین راهِ درختستان، همین فوّاره و آبی
گواهِ خندههای ماست، گواهِ وعدههای دیرین
11)
در آن سالی که تابستان، تبش تا آسمان میرفت
پناهِ ما همین سایهست، همین بیدِ بلندِ نازنین
12)
به یادم هست، شبها را، چراغانِ کنارِ رود
که میپیچید عطرِ شببو، میانِ جمعِ خوشنشین
13)
چه بسیار از همین پارکها، که با یک لقمهٔ ساده
دلِ ما را جوان میکرد، زِ مهر و شوخی و تحسین
14)
من و مادر، در آن ایّام، قدمزن تا لبِ پلها
صدایِ خنده میآمد، زِ هر سو مثلِ یک آیین
15)
یکی گفتا: «پدر جانا، چرا اینجا چنین محبوب است؟»
بگفتا: «چون که میریزد، غبارِ دل، زِ چشمِ غمگین»
16)
پسرها خیره بر آبش، دختران خندان به گلها، باز
پر از عکس و تماشاها، میانِ سبزه و پروین
17)
بگفتا پیر: «اگر روزی، زمانه تنگ و بیرحم شد
بیایید این کنارِ رود، که دل گردد دگر تسکین
18)
به پارکِ کودکیام بنگرید، به تاب و سرسره، با من
که آنجا قد کشیدیم و شدیم از غصّهها ایمن
19)
به یک بازی، به یک خنده، به یک چایِ لبِ آبش
توان دیدنِ دنیا هست، نه تنها حسرتِ دیرین»
20)
در آخر رو به همسر کرد، به نرمی گفت: «ای همراه
تو بودی تکیهگاهم، در فراز و شیبِ سنگین»
21)
زِ چشمِ مادرش نوری گذشت آرام، بیفریاد
که مهرش مثلِ زایندهست، روان، اما نهان، شیرین
22)
بگفتا: «زندگی جاریست؛ اگر کم شد، اگر افزون
به یاد و عشق میماند، نه با دارایی و تزیین»
23)
پراید باز راه افتاد، ولی دلها همانجا ماند
میانِ بید و آب و پارک، میانِ خاطراتِ دیرین
24)
خدایا این صفایِ جمع، بماناد از گزندِ دهر
که پیوندِ پدر با بچّههاست، سرمایهٔ دنیا، یقین
---
اگر دوست دارید، همین قصیده را **اصفهانیتر و دقیقتر** میکنم (مثلاً با اشارهٔ روشن به *پارک ناژوان، پارک ملت، بوستانهای حاشیهٔ رود، پل خواجو/سیوسهپل*). فقط بگویید کدام بخشِ زایندهرود مدنظر شماست و شعر را روی همان فضا بازنویسی کنم.