عالی 🌞
این بار میسازم یک شعر حماسی–عرفانی دربارهی هاجر در صحرا — زنی استوار، در میانهی رمل و عطش، که از ایمانش چشمه میجوشد.
---
🌾 حماسه و عرفانِ هاجر در صحرا 🌾
در دلِ داغِ کویر، هاجر ایستاد،
چشم به افق، دل به فریادِ نجات داد.
نه سایهای، نه چاهی، نه آب،
فقط امید، فقط ایمان، فقط آفتاب.
کودک میگریست، و باد میوزید،
اما دلِ مادر، کوه امید.
گام زد میان صفا و مروهی راز،
با هر قدمش، فریادی از اعجاز.
زمین به شوق، لرزید از دعا،
چشمه جوشید از دلِ رها.
زمزم از اشکِ صبرِ او زاده شد،
نورِ عرفان در دلِ خاک نهاده شد.
هاجر، بانویِ صبر و یقین،
راهش روشن، چون صبحِ دین.
در عطشِ خاک، عشق رویید،
و دلِ خشک، به باران رسید.
هر دانهی شن، گواهِ ایمانش،
هر موجِ باد، رسولِ جانش.
و امروز، هر گامِ عاشقِ سالک،
یادِ گامهای اوست، در راهِ لامکان و مالک.
---