چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ - 5:19 - nali -
چه جملهٔ پرشور و احساسی ⚡💖
«از هیجان سر از پا نمیشناخت» یعنی آنقدر غرق در شور، شادی یا شگفتی شده بود که تعادل و آرامش از یادش رفته بود؛ لحظهای ناب که دل از عقل پیشی میگیرد و وجود از احساس لبریز میشود.
بر پایهٔ همین معنا، شعری برایت نوشتم که با مجموعهٔ «هیجان انسانی» هماهنگ است:
---
از هیجان، سر از پا نمیشناخت
از هیجان، سر از پا نمیشناخت،
دل میتپید و زمین میچرخید.
چشمها پر از نور و خنده،
و جان، در موجی از شوق میرقصید.
هیجان، عقل را به گوشه میراند،
و احساس، فرمانروای لحظه میشد.
در آن شورِ بیمرز و روشن،
زندگی، معنای تازهای مییافت.