دل در طوفان، دست در دست زندگی
زندگی
چالشهای بیپایانش را
یکتنه روی شانههایم میریزد
هجوم کار، مسائل خانوادگی،
فشار اقتصادی،
و تقسیم کاری که جواب نمیدهد
بعضی کنار کشیدند،
بعضی همه بار را به دوش گرفتند،
بعضی زندگیشان بههم خورد،
و هزاران اسکندر به جنگ ما آمدهاند
پدر روی تخت بیماری سخت،
همسرم دچار ترس است و من هم،
فرزندان نیاز به امید و همراهی دارند،
و دل من در طوفان این مسئولیتها میلرزد
گاهی تصمیم گرفتهام،
گاهی سکوت کردهام،
گاهی کودک بودهام،
و گاهی احساسی تازه مرا شگفتزده کرده
اما هنوز
شادی را میبینم
در آنها که به همسر و فرزندان چسبیدهاند
و با تمام شکستها، خستگیها و تنهاییها
میفهمم که ایستادگی
نشانه قدرت درونی است
هر کداممان یک قاضی هستیم،
هر کداممان یک رهبر،
هر کداممان یک دولت داریم،
و دلهایمان لیلی و مجنون،
قدرتهایمان رستم و سهراب،
و در دل همه ما،
نیازی به سیمرغ هست تا مسیر را روشن کند
بسیاری از ما
سرگذشت زال داشتهایم،
با سفیدی مو، قدرت نهفته،
آزمونها و چالشها،
و در میان هزاران اسکندر،
باز ایستادهایم،
با عشق، شجاعت و خرد
ما و آنها
میپرسیم:
چه باید کرد؟
چه کاری میشود کرد
و چه کاری نه؟
چالشها ادامه دارد،
اما دل هنوز میتپد،
دستها هنوز کمک میکنند،
و عشق، مسئولیت و خرد درونی،
راه را روشن نگه میدارد 🌙🕊️