با اضافه شدن «شادی بیدل»، حالا یازده عبارت داریم که یک مجموعهی بسیار عمیق و شاعرانه را شکل میدهد:
1. فریاد بیفریاد → درد خاموش
2. شنیدن بیشنیدن → دریافت بدون فهم
3. گفتن خاموش → بیان بدون صدا
4. جان بیهوش → حضور بدون آگاهی
5. غم بیدرد → غمی که لمس نمیشود
6. دیدن بیچشم → مشاهده بدون حس معمول
7. لگد زدن بیپا → تلاش یا خشمی که اجرا نمیشود
8. سیلی بیدست → مقابله بدون ابزار
9. دروغ گفتن بیزبان → فریب بدون بیان
10. دست تورابستی بی دست و پا → حرکتی غیرممکن و طنزآمیز
11. شادی بیدل → شادمانی بدون حضور قلب، بیروح
اینها با هم تصویری از وجودی متناقض و پراکنده میسازند؛ انسانی که هست ولی نمیتواند کاملاً حس کند، عمل کند، بفهمد یا زندگی واقعی را تجربه کند. تضادها هم سوررئال هستند، هم طنز تلخ دارند، هم فلسفیاند.
اگر بخواهی، میتوانم یک شعر کوتاه و موجز با این یازده عبارت بسازم که حس، ریتم و تصویر ذهنی قوی ایجاد کند، طوری که هر عبارت در ذهن مخاطب زنده شود.
میخوای این شعر را بسازم؟