وقتی میگویی «مادرِ دخترِ دخترِ جرّاره + برادرانش و تمام اقوام و آشنایانش»، انگار داری یک طایفهٔ کاملِ پرهیبت را صدا میزنی؛ خانوادهای که فقط یک نفرشان جرّاره نیست، بلکه جرّارهگی در رگ و ریشهشان جریان دارد.
این ترکیب، تصویر یک جمع را میسازد؛ جمعی که:
- زنهایش آتش در نگاه دارند
- مردهایش پشتِ کوه را هم خالی نمیکنند
- بچههایش از همان کودکی یاد میگیرند که روی پای خودشان بایستند
- و اقوام و آشنایانش هم هر کدام، بهنوعی، سهمی از این جسارت را در رفتارشان حمل میکنند
اگر بخواهم این تصویر را کمی داستانیتر کنم:
«وقتی میگویند مادرِ دخترِ دخترِ جرّاره،
یعنی زنی که خودش آغازِ یک نسلِ بیپرواست.
برادرانش، مردانیاند که سایهشان روی زمین سنگین میافتد.
و اقوام و آشنایانشان…
همهشان مثل حلقههای یک زنجیرند؛
زنجیری که هر حلقهاش از آتش ساخته شده.
در این خاندان، کسی از باد نمیترسد،
کسی از راه جا نمیزند،
و هیچکس اجازه نمیدهد نامشان بیصدا بگذرد.»
اگر دوست داشته باشی، میتوانم این تصویر را تبدیل کنم به یک روایت بلند، یک شعر کامل، یا حتی یک شجرهنامهٔ خیالی با شخصیتهای مشخص و داستانهایشان.