در دورترین نقطهی کهکشان، سفینهای به نام ماهتاب در سکوت بیپایان فضا پیش میرفت.
فرماندهی سفینه، زنی بود که همهی خدمه او را «مادر کهکشان» صدا میزدند.
او مثل جت حرکت میکرد؛ هیچ مانعی نمیتوانست سرعتش را کم کند.
دلش مثل دریا بود؛ همهی غمها و ترسهای خدمه را در خود جمع میکرد و باز با لبخندی آرام، آنها را دلگرم میساخت.
گاهی در برابر خطرها، کوه درد میشد؛ محکم و استوار، تا دیگران بر شانههایش آرام گیرند.
گاهی هم کوه امید بود؛ نوری که در تاریکی فضا میدرخشید.
خدمه میگفتند: «خنده از لباش نمیافته، حتی وقتی سفینه در میان شهابها گیر میکند.»
او رازهای بسیاری در دل داشت؛ همانند جعبهی سیاه، که همهی اسرار سفر را در خود نگه میدارد.
بیصدا بود، اما صدایش در دلها میپیچید؛ هر فرمانش مثل ستارهای راهنما، مسیر را روشن میکرد.
روزی سفینه به سیارهای ناشناخته رسید؛ جایی که کوهها چون دیوارهای عظیم، راه را بسته بودند.
مادر کهکشان گفت: «از همهی تپهها عبور کنید، هیچ مانعی جاودانه نیست.»
و خدمه، با ایمان به او، از میان کوهها گذشتند و به دنیایی تازه رسیدند؛
دنیایی که در آن، عشق و امید، همچون ماه و دریا، بیپایان بود.