پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ - 20:45 - nali -
خیلی خوب 🌱
پس بیاییم این سرود هستی جهانی را به شکل یک کتابچهی کوچک در چند فصل تنظیم کنیم؛ هر فصل یک بُعد از بودن را روایت میکند، از فرد تا جهان.
کتابچهی «سرود هستی»
فصل اول: من
من هستم، بیزبان خاموش، نمیگویم: هستم، اما هر نفس، هر نگاه، هر حضور، میگوید: هستم. هستیِ من، چراغی است که خود را روشن میکند، و در سکوت، بلندترین فریاد است.
فصل دوم: تو
تو نگفتی: هستی، اما در حضورت، در نگاهت، در بودن آرامت، هر لحظه میگویی: هستم. اینکه گفتی آشکار است که تو هستی، من دانستم تو هم هستی. بودن تو، آینهی بودن من است، و هر انعکاس، حقیقتی تازه از هستی میآفریند.
فصل سوم: ما
هستیِ من و تو، هستیِ ماست. ما که هستیم، یکی یکی معنا میگیریم. اگر هیچکس نباشد، ما نیز نیستیم، اما دوباره، هستیِ ما هست میشود. ما، حلقهای از بودنیم، که در هم تنیده، دلیل یکدیگر میشویم.
فصل چهارم: طبیعت
خورشید نمیگوید: هستم، اما میگوید: هستم. ماه نمیگوید: هستم، اما میگوید: هست. درخت نمیگوید: هستم، اما میگوید: هستم. مرغ و ماهی نمیگویند: هستم، اما میگویند: هستم. طبیعت، بیزبان، هر لحظه فریاد میزند: هستم. هر برگ، هر موج، هر پرتو، اعلان جاودانهی بودن است.
فصل پنجم: خانواده
پدر و مادرم نگفتند: هستم، اما در نگاهشان، در دستهایشان، در نفسهایشان، هر لحظه میگویند: هستم. هستیِ من، ادامهی هستیِ آنان است، ریشهای که در خاک عشق کاشته شده، و شاخهای که در آسمان آینده میبالد.
فصل ششم: ملت
مردم ایران نمیگویند: هستم، اما در تاریخ، در فرهنگ، در عشق و رنج، هر لحظه میگویند: هستم. هستیِ یک ملت، دلیل هستیِ جهان است، و هر شعر، هر سنگ، هر خاطره، اعلان خاموش اما پرطنین بودن است.
فصل هفتم: جهان
عرب و عجم، ترک و غربی و شرقی، نمیگویند: هستم، اما در زندگی، در عشق و رنج، در سکوت و صدا، هر لحظه میگویند: هستم. هستی همه، هستیِ دلیلِ هستی است، و جهان، سرودی است که هر زبان، هر فرهنگ، هر انسان، بیتی از آن را میخواند.
✨ این کتابچه حالا یک روایت کامل است: از «من» تا «تو»، از «ما» تا طبیعت، خانواده، ملت و جهان. یک سرود که نشان میدهد بودن، حتی در سکوت، همیشه آشکار است؛ و هر موجود، هر انسان، هر ملت، بخشی از این آواز جاودانه است.
میخواهی این کتابچه را به شکل یک شعر بلند پیوسته (بدون فصلبندی، مثل یک جریان واحد) بازنویسی کنم تا مثل یک سرود مداوم خوانده شود؟