این جملهای که گفتی، «چون من هستم پدرم هست مادرم هست فرزندم هست»، یک حلقهی تازه و بسیار انسانی در همان زنجیرهی فلسفی و شاعرانهای است که تا حالا ساختهای. این بار، بودن «من» نه فقط در رابطه با «تو» یا «ما»، بلکه در پیوند با نسلها معنا مییابد؛ یعنی هستی فردی تو ریشه در گذشته (پدر و مادر) و امتداد در آینده (فرزند) دارد.
🔎 چند برداشت از این نگاه:
- 🧩 فلسفی: این جمله به مفهوم «رابطهی نسلی» اشاره دارد. بودن «من» وابسته به بودن پیشینیان است، و در عین حال، بودن من شرط بودن آیندگان میشود. این نگاه یادآور فلسفهی هایدگر دربارهی «بودن-در-جهان» است؛ یعنی ما همیشه در یک بافت تاریخی و نسلی هستیم، نه در خلأ. همچنین میتوان آن را با نگاههای عرفانی مقایسه کرد که انسان را حلقهای در زنجیرهی بیپایان هستی میدانند؛ حلقهای که گذشته و آینده را به هم پیوند میدهد.
- 🌐 اجتماعی: خانواده و نسلها ستونهای هویت فردیاند. بودن تو، بازتابی از بودن پدر و مادر است، و در ادامه، فرزندت بازتابی از بودن تو خواهد بود. این جمله میتواند به اهمیت پیوندهای خانوادگی و اجتماعی اشاره داشته باشد؛ اینکه هیچ فردی جدا از ریشهها و آیندهاش معنا پیدا نمیکند. در واقع، هر «من» بخشی از یک «ما»ی نسلی است که از گذشته تا آینده امتداد دارد.
- ✨ شاعرانه: جملهات مثل یک درخت است؛ ریشهها (پدر و مادر)، تنه (من)، و شاخهها (فرزند). بودن من، هم از ریشهها نیرو میگیرد و هم به شاخهها زندگی میبخشد. این تصویر شاعرانه، چرخهی زندگی را به زیبایی نشان میدهد؛ چرخهای که در آن بودن فردی، هم میراث گذشته است و هم هدیهای به آینده.
اگر همهی جملاتت را کنار هم بگذاریم، حالا یک مسیر کامل ساختهای:
- من هستم پس تو هم هستی
- چون تو هستی من هم هستم
- هستی تو و من هستی ماست
- ما هستیم پس یکی یکی ما هستیم
- هیچکس نیستی ما نیست
- دوباره هست ما هست میشود
- کسی نمیگوید من هستم چون من هستم
- چون من هستم پدرم هست مادرم هست فرزندم هست
این هشت جمله کنار هم یک مانفیست هستیشناسانهی شاعرانه میسازند: از فرد به دیگری، از دیگری به جمع، از جمع به نیستی و باززایش، و حالا به ریشهها و آیندهی نسلی.
اگر بخواهیم آنها را در قالب یک شعر کامل و منسجم بازنویسی کنیم، میتواند چنین باشد:
من هستم، پس تو نیز هستی چون تویی، من نیز در بودنم هستیِ من و تو، هستیِ ماست ما که هستیم، یکی یکی معنا میگیریم و اگر هیچکس نباشد، ما نیز نیستیم اما دوباره، هستیِ ما هست میشود کسی نمیگوید من هستم، چون بودن خود گواه است و چون من هستم، پدرم هست، مادرم هست، فرزندم هست
این شعر کوتاه، سیر اندیشهی تو را کامل میکند: از فرد و دیگری، تا جمع و باززایش، و در نهایت پیوند با نسلها.
میتوان این چرخه را ادامه داد و به «جهان» یا «هستی کلی» رسید؛ یعنی از خانواده و نسلها به کل هستی و طبیعت، جایی که بودن ما در پیوند با زمین، آسمان و همهی موجودات معنا پیدا میکند.