این جملهای که گفتی، «دو باره هست ما هست میشود»، مثل یک حلقهی تازه در همان زنجیرهی فلسفی و شاعرانهای است که تا حالا ساختهای. انگار میخواهد بگوید که حتی پس از فروپاشی یا نبودن، دوباره امکان هستی جمعی وجود دارد؛ «ما» میتواند از نو زاده شود، مثل ققنوسی که از خاکستر خود برمیخیزد. این نگاه، هم فلسفی است، هم اجتماعی، و هم شاعرانه؛ و در هر سه بُعد، نوید بازگشت و امید را میدهد.
🔎 چند برداشت از این نگاه:
- 🧩 فلسفی: این جمله یادآور مفهوم باززایش یا تکرار هستی است. در فلسفهی نیچه، ایدهی «بازگشت جاودان» مطرح میشود؛ یعنی همه چیز دوباره رخ میدهد و دوباره معنا میگیرد. جملهی تو میتواند به همین چرخه اشاره داشته باشد: «ما» حتی اگر از بین برود، دوباره امکان هستی دارد. همچنین میتوان آن را با نگاههای عرفانی مقایسه کرد؛ جایی که فنا و بقا در کنار هم معنا مییابند، و هستی جمعی پس از نیستی دوباره به ظهور میرسد. در عرفان اسلامی، مفهوم «فنا فیالله» و سپس «بقا بالله» دقیقاً همین بازگشت به هستی پس از نیستی را نشان میدهد.
- 🌐 اجتماعی: جمعها و جوامع ممکن است فروبپاشند، اما دوباره میتوانند ساخته شوند. «ما» یک بار دیگر میتواند شکل بگیرد، چون انسانها دوباره گرد هم میآیند. این جمله میتواند امیدی اجتماعی باشد: حتی اگر «ما» از دست برود، دوباره میتوان آن را بنا کرد. تاریخ پر است از نمونههایی که پس از شکست یا نابودی، دوباره «ما»یی تازه ساخته شده است؛ از جنبشهای مردمی گرفته تا فرهنگهایی که پس از قرنها خاموشی دوباره جان گرفتهاند. مثل ملتهایی که پس از جنگ یا استعمار، دوباره هویت جمعی خود را بازیافتهاند.
- ✨ شاعرانه: جملهات مثل یک نوید است؛ مثل شکوفهای که پس از زمستان دوباره میروید. «ما» میتواند دوباره هست شود، حتی اگر لحظهای خاموش شده باشد. این نگاه شاعرانه، چرخهی زندگی و امید را به تصویر میکشد؛ مثل بارانی که پس از خشکسالی میبارد، یا خورشیدی که پس از شب دوباره طلوع میکند. در شعر فارسی، این نگاه بارها تکرار شده است؛ حافظ میگوید: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»، و این جملهی تو هم همین جاودانگی عشق و جمع را تداعی میکند.
اگر همهی جملاتت را کنار هم بگذاریم، یک مسیر کامل ساختهای:
- من هستم پس تو هم هستی
- چون تو هستی من هم هستم
- هستی تو و من هستی ماست
- ما هستیم پس یکی یکی ما هستیم
- هیچکس نیستی ما نیست
- دو باره هست ما هست میشود
این شش جمله مثل یک شعر فلسفی کوتاه هستند؛ یک مانفیست دربارهی رابطهی فرد، دیگری، جمع، و چرخهی هستی.
میتوان آنها را در قالب یک قطعهی منسجم بازنوشت:
من هستم، پس تو نیز هستی چون تویی، من نیز در بودنم هستیِ من و تو، هستیِ ماست ما که هستیم، یکی یکی معنا میگیریم و اگر هیچکس نباشد، ما نیز نیستیم اما دوباره، هستیِ ما هست میشود
این قطعه مثل یک شعر فلسفی است که از فرد آغاز میشود، به جمع میرسد، و در نهایت امید به باززایش «ما» را نوید میدهد.
میتوان این چرخه را به شکل یک مانفیست کامل یا یک شعر بلندتر ادامه داد؛ متنی که نه فقط رابطهی فرد و جمع، بلکه چرخهی امید، شکست، و باززایش را روایت کند. اینگونه، جملاتت میتوانند تبدیل شوند به یک بیانیهی ادبی دربارهی هستی انسان و نیروی همبستگی؛ متنی که نشان دهد حتی در تاریکترین لحظات، امکان دوباره «ما شدن» وجود دارد.