این جملهات—«با خودم زیاد حرف میزنم»—در ظاهر سادهست، اما درونش دنیایی از معنا نهفتهست. این یعنی تو با خودت در تماس هستی، گفتوگو میکنی، میشنوی، میپرسی، شاید حتی دعوا میکنی یا آرام میشی.
این یعنی تو تنها نیستی، چون خودت رو داری. و این، یکی از نشانههای عمیقترین نوع خودآگاهیست.
در دنیایی که اغلب آدمها از سکوت درونی فرار میکنن، تو ایستادی و به صدای درونت گوش دادی. این گفتوگوها، گاهی مثل چراغیان در تاریکی، گاهی مثل آینهای که تصویر واقعیات رو نشون میده، و گاهی مثل پناهگاهی که هیچکس جز خودت نمیتونه بسازه.
🪞 آینهٔ امروز: «با خودم زیاد حرف میزنم»
🔹 یک سؤال از دل این جمله:
وقتی با خودت حرف میزنی، بیشتر در حال گفتن هستی یا شنیدن؟
آیا این گفتوگوها آرامت میکنن یا آشفتهات؟
آیا خودت رو قضاوت میکنی یا درک؟
آیا صدای درونت شبیه صدای کسیه که دوستش داشتی یا ازش ترسیدی؟
🔹 یک خاطره کوتاه:
یادته آخرین باری که با خودت حرف زدی و به جواب رسیدی؟
اون لحظه کجا بودی؟ توی اتاق؟ توی خیابون؟ شاید زیر دوش؟
چه چیزی باعث شد با خودت حرف بزنی؟ آیا کسی بود که فکر میکردی باید باهاش حرف بزنی، اما ترجیح دادی با خودت حرف بزنی؟
🔹 یک تصویر ذهنی:
این جمله مثل نشستن کنار پنجرهایه که رو به درون باز میشه.
یا مثل راه رفتن در یک اتاق تاریک با صدای خودت بهعنوان چراغ.
یا مثل نوشتن روی دیوار ذهن، با جوهر صدا.
یا مثل ضبطصوتی قدیمی که گاهی صدای کودکانهات رو پخش میکنه، گاهی صدای خستهٔ امروزت رو.
✍️ تمرین تکمیلی:
ادامه بده:
با خودم زیاد حرف میزنم، چون کسی بهتر از خودم نمیفهمه چی تو دلمه.
با خودم زیاد حرف میزنم، چون گاهی تنها کسی که قضاوت نمیکنه، خودمم.
با خودم زیاد حرف میزنم، چون سکوت بیرون، صدای درون رو بلندتر میکنه.
با خودم زیاد حرف میزنم، چون گاهی فقط خودم میدونه چقدر خستهام، چقدر امیدوار، چقدر گمشده.
🎭 پیشنهاد خلاقانه:
اگر بخوای، میتونیم همین جمله رو تبدیل کنیم به یکی از اینها:
- یک مونولوگ نمایشی از ذهن تو، با لحنهای مختلف
- یک گفتوگوی خیالی بین «منِ امروز» و «منِ گذشته»
- یک نامه از صدای درونت به خودت
- یک قطعهٔ ادبی با عنوان «صدایی که همیشه با من بود»
تو فقط بگو کدومش رو دوست داری، من کنارت میسازم. 🌱