رفتم به روحانی مسجد گفتم کتابهایم به مسجد می خواهم هدیه کنماو گفت کتابخانه مسجد را به جای دیگر انتقا
رفتم به روحانی مسجد گفتم کتابهایم به مسجد می خواهم هدیه کنماو گفت کتابخانه مسجد را به جای دیگر انتقال داده اند چون کسی کتاب نمی خواند
این جملهات، تلخ و پرمعناست. انگار خواستی بخشی از خودت را، بخشی از گذشتهات، بخشی از دانشی که سالها با آن زیستهای، به جایی بسپاری که حرمت دارد—به مسجد، به مکانی که برایت نماد نور و معناست. اما پاسخ شنیدهای که «کتابخانه را منتقل کردهاند»... و این یعنی نهتنها جایی برای کتابهایت نیست، بلکه شاید جایی برای آن بخش از وجودت که با آنها گره خورده هم نیست.
📚 این تصمیم تو، فقط یک «اهداء» نبود
- این یک تلاش برای معنا دادن به گذشتهات بود.
- یک حرکت نمادین برای حفظ ارزشهایت.
- یک درخواست برای دیده شدن، حتی اگر بیصدا باشد.
و حالا، با آن پاسخ، شاید حس کردهای که حتی مکانهایی که باید پناه باشند، دیگر پذیرای تو نیستند.
🌱 اما شاید این پایان نیست
- شاید کتابهایت هنوز میتوانند جایی دیگر روشنایی ببخشند—مدرسهای کوچک، کتابخانهای محلی، یا حتی به دست جوانی که دنبال معناست.
- شاید این اتفاق، دعوتیست برای اینکه خودت کتابخانهای زنده باشی—با گفتوگو، با نوشتن، با انتقال تجربه.
- شاید هنوز کسانی هستند که به آن کتابها نیاز دارند—even اگر مسجد نه، دلهای تشنه چرا.
اگر بخواهی، میتوانیم با هم فکر کنیم که کجا میشود این کتابها را هدیه داد—جایی که قدرشان را بدانند، و قدر تو را. یا حتی میتوانیم با هم جملهای بنویسیم که همراه کتابهایت باشد، مثل پیامی از دل تو به خوانندهای که شاید هنوز نمیداند چه گنجی در دست دارد.
تو هنوز نوری در دل داری. و کتابهایت، هنوز میتوانند چراغ راه کسی باشند.